بایگانی “تظاهرات”

پیروزی جنبش زنان در تولید گفتمان تازه نفس*

دوشنبه, ۲۵ مرداد, ۱۳۸۹

نوشین احمدی خراسانی

مدرسه فمینیستی: در این جا می خواهم خوشحالی ام را به خاطر نشست امروزمان ۱۴ مرداد ۸۹ سالگرد انقلاب مشروطیت، ابراز کنم و بگویم که این گرد هم آمدن می تواند مفهومی فراتر از یک نشست را تداعی کند. به این معنا که از یک سو، ارتباط جنبش زنان را با یک جنبش عمومی فعال و زنده ــ یعنی جنبش سبز ــ نشان می دهد و از سوی دیگر تاریخ این رابطه متقابل را به زمان مشروطیت و جنبش عمومی مشروطه خواهی مردم ایران وصل می کند. معنای دیگرش هم شاید این باشد که جنبش مشروطیت برای ما جنبش زنانی ها به این لحاظ مهم است که آن جنبش دموکراتیک در پیوند با «حمایت از حقوق زنان» شکل گرفت، همانطور که جنبش سبز نیز نطفه هایش در پیوند و آمیزش با «حمایت از حقوق زنان» بسته شد. اما در فاصله بین جنبش مشروطیت تا جنبش سبز، ما جنبش های عمومی دیگری هم داشتیم که برخلاف جنبش سبز و جنبش مشروطیت، متاسفانه در «ضدیت با حقوق زنان» نطفه بندی شدند.

وقتی به مسیر پُرتنش «جنبش مشروطیت» دقت می کنیم متوجه می شویم که این جنبش از زوایای مختلف و جنبه های گوناگون با «جنبش سبز» همخوانی و مشابهت دارد. در اینجا نمی خواهم به همه جنبه ها بپردازم بلکه «فقط از زاویه زنان» می خواهم تاکید کنم که جنبش مشروطیت به رغم آن که حق رای به زنان را در قانون اساسی نگنجاند اما با توجه به شرایط آن دوره و میزان آگاهی و نقش آفرینی زنان، برآیند حرکت جنبش مشروطیت نشان داده است که این جنبش در پیوندی اندام وار با «حمایت از حقوق و کرامت زنان» قرار داشته است و نه در تضاد و تعارض با آن. البته بدون شک وقتی ما از «حقوق زنان» صحبت می کنیم در هر دوره و زمانه ای (بسته به شرایط سیاسی و سازمان یافتگی گروههای زنان و سطح آگاهی آنان در آن دوره)، مطالبات و آرمان هایی که تحت عنوان «حقوق زنان» بازنمایی می شود، متفاوت است.

برای مثال، در زمان کنونی «رفع تبعیض از زنان در قوانین» به عنوان خواسته اصلی زنان کشورمان ــ و برآیندی از «حقوق آنان» ــ شناخته می شود، اما در زمان مشروطه «حق تحصیل و آموزش» و «ایجاد و رسمیت یافتن گردهمایی ها و انجمن های زنانه» و نیز انتشار «نشریات زنان»، به عنوان برآیندی از خواسته های زنان در آن دوران مطرح بوده است و این مطالبات را در مقالات و تجمع های زنان در آن دوره، به وضوح می بینیم و جالب است که در مجموع اکثریت رهبران جنبش مشروطیت، از این مطالبات زنان حمایت می کردند. بسیاری از رهبران میانه رو مشروطه خواه (حتا برخی از مجتهدین مشروطه خواه همچون شیخ محمد حسین یزدی) در کمک به زنان برای ایجاد مدارس نوین نقش مهم و تعیین کننده ای داشتند . همینطور در ایجاد انجمن های زنانه در آن دوره نیز یاری می رساندند. در مجموع، نشریات مشروطه خواه و نیروهای نوگرا و تجددخواه، از برآیند مطالبات زنان عملا پشتیبانی می کردند و یکی از چالش های مهم نیروهای نوگرا با سنت گرایان در آن دوره، مشخصاَ بر سر مسئله زنان بود.

مسئله «حق رأی برای زنان»، در دوره مشروطیت موضوع و خواسته عاجل زنان نبود، هرچند مثل حالا حتما زنان فعال دل شان می خواست حقوق سیاسی هم داشته باشند ولی شرایط جامعه و توسعه نیافتگی کشور و به ویژه بی سوادی اکثریت زنان به طوری بود که احتمالا مدافعان حقوق زن که قشر ضعیف و کمرنگی را در جامعه تشکیل می دادند ــ و پایگاه گسترده ای هم در میان اکثریت زنان نداشتند ــ ترجیح می دادند نیروی اندک شان را بر گسترش آموزش، سوادآموزی و مدرسه سازی تمرکز دهند تا از این طریق (قدرتمند شدن زنان) بتوانند بحث حق و حقوق زنان را در میان جامعه زنان مطرح کنند و پایگاه عمومی تری کسب کند و بعد به مسائل دیگرشان (حقوق سیاسی شان) بپردازند. با توجه به این مجموعه مسائل، جنبش مشروطه، با «حمایت از حقوق زنان» و با هدف توانمندسازی آنان پیوند خورده است و این محمد علی شاه و نیروهای سنت گرا (مشروعه خواهان) بودند که در برابر مشروطه خواهان و دموکراتها، به ضدیت با حقوق زنان می پرداختند.

اکنون در جنبش سبز هم ما می بینیم که یکی از چالش ها میان جنبش دموکراسی خواهی (سبز) با نیروهای محافظه کار، از قضا همین مسئله زنان و حقوق آنان است. در حقیقت جنبش سبز در پیوند با «حمایت از حقوق زنان» شکل گرفت و نطفه بست و اولین سال حیات خود را نیز به سلامت و موفقیت از سر گذراند.

اما، همانطور که در ابتدای صحبتم عرض کردم رابطه ی جنبش های عمومی با جنبش زنان، همیشه به این صورت منطقی و متقابل (دو سر سود) نبوده است. ای بسا در مقاطعی از تاریخ معاصر، جنبش عمومی نه فقط با جنبش زنان و خواسته های آن پیوند نخورده و همراه و همپا نبوده بلکه با منافع زنان حتا تضاد هم پیدا کرده است. نمونه اش: مقطع تاریخی ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ تا انقلاب اسلامی در بهمن ماه سال ۱۳۵۷ است. به نظر می رسد «علت اصلی و محوری» دشمنی جنبش سیاسی آن دوره با منافع زنان، در واقع دشمنی نیروهای انقلابی با حکومت شاه بود و هر کاری که نظام سلطنتی می کرد ــ حتا اگر مثبت و به نفع مردم هم بود ــ مورد انتقاد و تحقیر انقلابیون قرار می گرفت. این واکنش نسبت به اصلاحات حکومت محمدرضا شاه پهلوی در واقع تحت تاثیر افزایش «شکاف بین دولت و ملت» قرار داشت و به تدریج شکل گرفت یعنی بعد از ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ که به سقوط دولت دکتر مصدق منتهی شد این شکاف ابتدا در میان نیروهای ملی گرا و چپ با حکومت شاه به وجود آمد و سپس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ نیز بخشی از روحانیون و نیروهای مذهبی هم به جمع اپوزسیون علیه شاه پیوستند.

البته پس از مشروطیت در دوره رضاشاه هم شکافی بین دولت و ملت پدید می آید یا بهتر بگویم بین لایه هایی از نیروهای مذهبی درون جامعه با دولت، [که آن هم عمدتا به واسطه «کشف حجاب» توسط رضاشاه است]، و نیز بین بخش های غیر مذهبی و دموکرات با حرکت های مستبدانه رضاشاه می بینیم اما این شکاف به دو دلیل خیلی عمیق نمی شود: دلیل اول این که رضا شاه به خاطر این که بخشی از آرمانهای مشروطیت را از آن خود می کند از حمایت بخشی از روشنفکران صدر مشروطیت برخوردار بود و یا حداقل جامعه روشنفکری ما به دلیل پیچیدگی شرایط آن زمان، تکلیف شان با رضاشاه خیلی روشن نیست. دلیل دوم هم کوتاه بودن عمر حکومت اوست چرا که دوره رضاشاه ۱۶ سال بیشتر نیست و با جنگ جهانی و ورود متفقین به ایران، جامعه ما دوباره ۱۲ سال ــ از سال ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ ــ دوره فضای باز سیاسی را تجربه می کند و از همین رو شکافی که بین دولت و ملت ایجاد شده بود دوباره پر می شود. در خقیقت دوره رضاشاه حداقل برای نیروهای روشنفکری و پیشرو جامعه ایران دوره ای ابهام آلود است و تکلیف آنان با اصلاحاتی که رضاشاه با توجه به آرمان های دوران مشروطیت انجام می دهد ـ و این کار را البته با زور و خشونت انجام می دهد ـ خیلی مشخص نیست، به همین دلیل «شکاف بین دولت و ملت» در دوره رضاشاه عمق نمی یابد بلکه ابعاد پیجیده ای می گیرد هرچند نیروهای مذهبی (آن هم به واسطه کشف حجاب) در رابطه با رضاشاه تکلیف شان روشن است.

اما، دوره حکومت رضاشاه هم خیلی دوام نمی آورد و شاید به همین دلیل است که این ابهامات و پیچیدگی ها فرصت روشن شدن نمی یابد. پس از آن هم طی ۱۲ سال (سالهای ۲۰ تا ۳۲) بار دیگر همه نیروهای مختلف در جامعه فعال می شوند: از نیروهای مذهبی تا چپ، و مهم ترین اتفاق در این دوره، جنبش ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق است. در این جنبش عمومی هم ما می بینیم که این جنبش در تضاد با حقوق زنان نیست اما «در حمایت از حقوق زنان هم قدمی بر نمی دارد». در این دوره «حق رأی برای زنان» برخلاف دوران مشروطیت، به یکی از خواسته های محوری کنشگران جنبش زنان تبدیل می شود، ولی به رغم آن که رهبریت جنبش ملی، یعنی دکتر محمد مصدق قلباَ حامی حق رأی برای زنان است و ابتدا این حق را در پیش نویس لایحه انتخابات خود می گنجاند، اما با اعتراض نیروهای مذهبی سنت گرا و نیز همداستانی بخشی از نیروهای سکولار درون جبهه ملی، بالاخره دکتر مصدق حق رای زنان را از لایحه انتخابات حذف می کند. اگر بخواهیم از منظر منافع زنان به ارزیابی جنبش ملی به رهبری مصدق بپردازیم می توانیم بگوییم که این جنبش عمومی و ملی، در میانه و مرز تغییر محوریت جنبش عمومی از «حمایت از حقوق زنان» تا مرز «ضدیت با حقوق زنان» قرار می گیرد. یعنی جنبش ملی به رهبری مصدق میان جنبش مشروطیت که در پیوند با «حمایت از حقوق زنان» بود با یک جنبش عمومی (جنبش ضدشاه از ۴۲ تا ۵۷ که در «ضدیت با حقوق زنان» شکل گرفت)، در نوسان است.

پس از آن دولت دکتر مصدق زیاد دوام نمی آورد و از همین رو نمی توانیم امروز قطعا نتیجه گیری کنیم که آیا در ادامه این جنبش، امکان داشت که دولت ملی گرای مصدق نیروهای تشکیل دهنده جبهه ملی را راضی کند که حق رای را به زنان بدهند یا نه. ولی مسئله آن است که پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، روند تغییر می کند و دوباره شکافی بین دولت و ملت بوجود می آید که این شکاف را در سال ۱۳۳۲ عمدتاَ نیروهای غیرمذهبی و چپ و ملی گرا تجربه می کنند چرا که بخشی از نیروهای مذهبی در دعوای شاه و مصدق، در مجموع از سلطنت حمایت می کنند. بنابراین در سالهای ۱۳۳۲ ، نیروهای مدافع اسلام سیاسی و به خصوص سنت گرایان، این تجربه شکاف میان خود و حاکمیت شاه را ندارند اما یک دهه بعد یعنی در سال ۱۳۴۲، نیروهای مذهبی هم طعم «شکاف بین دولت و ملت» را تجربه می کنند و بنابراین در این فاصله، شکاف بین دولت و ملت گسترش یافته و تعمیق می شود.

پیوستن نیروهای اسلام گرا به صف اپوزسیون، باعث می شود که جامعه هر چه بیشتر دو قطبی شده و «شکاف بین دولت و ملت» سرانجام سبب می شود که متاسفانه جنبش زنان نیز در این میانه دو پاره بشود: یک پاره از فعالان جنبش زنان که سابقه طولانی در مبارزه اصلاح طلبانه برای احقاق حقوق زنان را در زندگی خود تجربه کرده بودند (و از ملی گرایانی همچون دکتر مصدق احتمالا سرخورده شده بودند، چون جنبش ملی شدن صنعت نفت برایشان حق رای به ارمغان نیاورده بود) با مساعد دیدن فضای درونی سیستم حکومتی و حمایت محمدرضاشاه پهلوی، این فرصت تاریخی را مغتنم شمرده و فعالیت شبانه روزی شان را برای استقرار این حقوق و اصلاح قوانین زن ستیز، آغاز کردند.

تلاش خستگی ناپذیر این فعالان سرانجام، دستاوردهای بسیار مهمی برای زنان به ارمغان آورد از جمله : تصویب قانون حمایت از خانواده، ایجاد حق رأی برای زنان، گسترش سواد آموزی عمومی تا بالاترین مقاطع آکادمیک، به دست آوردن سهم بیشتری از قدرت سیاسی، حضور فزاینده زن ایرانی در پست های مدیریتی، اجرایی و کلیدی و نظایر این امتیازها. که می دانیم چنین پیروزیهایی بر افکار عمومی زنان در کشورهای منطقه هم تاثیر مثبت داشت. ولی این کنشگران حقوق زن متاسفانه به فعال شدن روزافزون شکاف میان ملت با دولت که در زیر پوست شهر جریان داشت توجهی نمی کردند، و از این رو به تدریج پایگاه شان را در میان جامعه زنان (به خصوص در میان طبقات متوسط و فرودست که تحت تاثیر گفتمانها و ایدئولوژیهای سرنگون ساز قرار داشتند) از دست می دادند. در نظر نگرفتن «شکاف بین دولت و ملت» از سوی این بخش از فعالان جنبش زنان سبب شد که آنها تصور کنند تنها «نیاز و خواسته» زنان همین تغییرات مثبت قانونی است. درحالی که تجربه نشان داده که زندگی زنان از بسیاری جنبه ها متاثر می شود و صرفا نمی توان وضعیت زنان و درخواست هایشان را با معیار «حقوق و قوانین مربوط به زنان» بررسی کرد، بلکه عوامل بسیار پیچیده تری زندگی آنان را متاثر می سازد: زندگی زنان به مردان خانواده و خویشاوندشان نیز گره خورده، و نمی توان آنها را از روندهای ایدئولوژیک و سنتی و گفتمان های مردسالار و تبلیغی که در کلیت جامعه اتفاق می افتد و مدام از سوی مردان شان بازتولید می شود کاملا مجزا ساخت.

شاید همین مسئله سبب شد که به رغم آن همه پایداری ها، تلاش ها و جانفشانی هایی که فعالان جنبش زنان کردند تا «حق رای» برای زنان بگیرند و قوانین را به نفع زنان تغییر بدهند، اما با «مشروعیت لازم» در میان جامعه زنان همراه نباشد در نتیجه، جامعه عمومی زنان که زیر تاثیر ایدئولوژیهای مردسالار (مذهبی و سکولار) قرار داشتند این «حقوق را از آن خود» نکردند و این فاصله میان «بخشی از فعالان پیشرو جنبش زنان با جامعه عمومی زنان» بالاخره سبب شد که این دستاوردها در مقاطع خاصی حتا به «ضد خودش» تبدیل شود.

پاره ی دیگر جنبش زنان

و اما، پس از سال ۱۳۴۲ با عمق یافتن «شکاف میان دولت و ملت» پاره ی دیگر زنان ــ اعم از مذهبی یا سکولار ــ به اپوزسیون سرنگون ساز پیوستند و زندگی خود را در مسیر مبارزه قهرآمیز برای سرنگونی حکومت محمدرضاشاه وقف کردند. بسیاری از آنان که در گروه های زنان که بعضا تحت سازماندهی احزاب سیاسی شکل گرفته بودند (و در آن چهارچوب حتا نشریات زنانه هم منتشر می کردند)، در نتیجه همصدا با مردان و برادران انقلابی عصر خود، اصلاحات مهمی که به نفع حقوق زنان صورت می گرفت را تخطئه و تحقیر می کردند. این زنان انقلابی و فداکار که در تحلیل نهایی خواستار بهبود زندگی خواهران هموطن خود بودند و جانفشانی های بسیاری هم کردند اما زیر سایه و تاثیر برادران انقلابی شان، با استیفای حقوق زنان که مورد تایید و حمایت محمدرضا شاه بود به مخالفت و دشمنی برخاستند و آن را توطئه شاه و آمریکا قلمداد کردند. در حقیقت آن ها همصدا و همگام با «برادران خود» از حقوق زنان خرج کردند تا شکاف میان دولت و ملت را افزایش دهند. و یا بهتر بگوییم آنها تلاش کردند که «دستاوردهای بخشی از جنبش زنان در حوزه حقوق و قوانین مربوط به زنان» را به «ضد خودش» تبدیل کنند تا نکند خدایی نکرده، این «دستاوردها» سبب «کاهش شکاف میان دولت و ملت» لااقل در بخش جامعه زنان شود. چرا که جنبش عمومی که از سال های ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ نطفه بست اساسا برخلاف جنبش مشروطه یک جنبش ایدئولوژیک و خواهان سرنگونی کل نظم موجود بود و نه جنبشی مطالبه محور. در هر صورت وقتی که زنان مدافع برابری پس از سالها تلاش فرساینده و گام به گام (از ۱۲۹۰ خورشیدی)، بالاخره در سال ۱۳۴۱ موفق شدند برای نخستین بار در ایران «حق رأی زنان» را به کرسی نشانند و آن را به عنوان قانون، در مجلس شورای ملی به تصویب رسانند، و حکومت شاه آن را در شش ماده (یکی از مهمترین مواد آن، حق رأی زنان بود) اعلام داشت سال بعد (۱۳۴۲) بخشی از روحانیون انقلابی و نیروهای سنتی بازار و سازمانهای مدافع اسلام سیاسی با شعار «ما پیرو قرآنیم / شش ماده نمی خواهیم» دست به اعتراض زدند. اعتراض آنان عمدتاَ به مهمترین ماده ی این شش گانه (حق رأی زنان) بود. و متاسفانه این ماده در افکار عمومی به عنوان گسترش فساد و اباحه گری، و فروپاشی کانون خانواده، بازتاب داده شد.

اگر در زمان مشروطیت، نیروهای مخالف جنبش مشروطه و حقوق زنان، در حقیقت مدافعان شاه و روحانیون سنت گرا بودند که باز شدن مدارس دختران را فساد و اباحه گری قلمداد کردند اما در سال ۱۳۴۲ که شکاف میان دولت و ملت ایجاد شد و دولت بخشی از آرمان های جنبش زنان را از آن خود کرد و تحقق آن را پیگیر شد، این بار نیروی اپوزیسیون حاکمیت و مخالفان شاه بودند که با تحقیر دستاوردهای حقوقی زنان و خرج کردن آن به منظور تشدید شکاف میان دولت و ملت، سعی کردند زنان ناراضی از وضع موجود را (حتا زنان روشنفکر طبقه متوسط را) در جبهه خود نگه دارند و به این کار، البته موفق هم شدند.

از طرف دیگر نیروهای غیر مذهبی اپوزسیون ــ همچون حزب توده ایران ــ هم که در دوران دکتر مصدق برای استقرار حقوق زنان به خصوص برای تصویب حق رأی زنان در آن دوره تلاش بسیار زیادی کرده بود و حتا دست به ابتکار جالبی زده بود: «جمع آوری امضاء» از مردم برای پشتیبانی از تصویب حق رأی زنان در مجلس، که تا آن موقع در جنبش زنان چنین کاری، بی سابقه بود. (گفتنی است که فعالان حزب توده در کمتر از یک هفته، نزدیک به ۷۰ هزار امضا از مردم ــ که نسبت به جمعیت آن زمان، رقم زیادی است ــ جمع آوری کرده بودند این مسئله از این زاویه جالب است که حتا ما در کمپین یک میلیون امضا مثلا در عرض یک هفته که نه در عرض چندین ماه هم نتوانستیم از پس این کار برآییم) با این حال وقتی در سال ۱۳۴۲ بخش مذهبی اپوزسیون علیه این دستاوردهای زنانه، اعتراض کرد زنان عضو و هوادار حزب توده و دیگر گروه ها و احزاب سیاسی اپوزیسیون هم در نفی و طرد همه رفرمهای حکومت ــ به بهای نفی دستاوردهای جنبش زنان ــ همصدا شدند.

می خواهم بگویم که جنبش عمومی که از سال های ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ آغاز شد و در سال ۱۳۵۷ به بار نشست از همان ابتدا و به هزار و یک دلیل، متاسفانه با «ضدیت با حقوق زنان» پیوند خورد و در این میان نیز جنبش زنان نتوانست با اتخاذ استراتژی درست، در این مسیر تغییری بدهد و به همین دلیل، خیلی طبیعی بود که در سال ۵۷ آن اتفاقات تبعیض آمیز بر سر زنان بیافتد. در حقیقت وقتی طی ۱۵ سال یک جنش عمومی فعال باشد و یکی از نمادهای ارزشی و هویتی اش در تقابل با حاکمیت شاه، بر سر مسئله مخالفت با حقوق زنان و تبلیغ و ترویج علیه امتیازات به دست آمده ی زنان، و تحقیر پیروزیهای زنان اصلاح طلب، باشد سرانجام وقتی هم که در انقلاب سال ۱۳۵۷ امتیازاتی که زنان به دست آورده بودند به راحتی ملغا شد طبیعتاَ کلیت جامعه زنان به این ظلم اعتراض نکردند زیرا اکثر قریب به اتفاق نیروهای سیاسی و ایدئولوژیک که در پیش از انقلاب در میان مردم و جامعه زنان نفوذ و تاثیرگذاری داشتند پیشاپیش طی نزدیک به دو دهه، همه این دستاوردها را (بخشی با موضعی به ظاهر رادیکال و بخشی دیگر از موضعی غیررادیکال) تحقیر کرده بودند بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، جامعه زنان ــ که در این روند تحقیر و تخطئه، خودآگاه یا ناخودآگاه، شریک بودند ــ چه لزومی می دیدند که در برابر از بین رفتن آن «دستاوردهایی که سال ها تحقیرشده» بایستند و معترض شوند! بنابراین در شکل گیری و نطفه بندی جنبش عمومی در «ضدیت با حقوق زنان» همه نیروها از جمله خود ما زنان نیز شریک بودیم و مسئولیت آن به گردن همه ماست.

می خواهم یک قدم جلوتر بگذارم و بگویم که بخش مهمی از این تقصیر اتفاقا به گردن خود جنبش زنان است که پس از ایجاد «شکاف بین دولت و ملت»، این جنبش نیز خود را دو پاره کرد و نتوانست نیروی میانی در جنبش زنان به وجود آورد که میان این دو پاره ی سیاسی (و مملو از تخاصم و بدبینی)، دیالوگی برقرار سازد و با هوشیاری اجازه ندهد روند جنبش عمومی به سوی «ضدیت با حقوق زنان» نطفه ببندد و گسترش یابد..

و باز شاید برای آن که ما زنان بتوانیم از تاریخ به جای قصه پردازی، بهره ی بیشتری ببریم ممکن است لازم و حتا منصفانه باشد که بیش از آن که دیگران را محکوم کنیم و صرفا با «گفتمان قربان سازی» بخواهیم بار مسئولیت را از خودمان دور سازیم، واقعا ببینیم استراتژی ما جنبش زنانی ها در زمان نطفه بندی جنبش عمومی که منجر به انقلاب ۵۷ شد چه بود. چرا که گفتمان کلیشه ای «قربانی سازی» که اساس آن بر پایه «قربانی شدن زنان در همه جنبش های اجتماعی» است به نظرم برای درس گرفتن از وقایع، زیادی ساده انگارانه است و نمی تواند به تنهایی کمکی برای تبیین استراتژی های ما در ایران امروز باشد.

در هر صورت این ما جنبش زنانی ها بودیم که دوراندیشی نداشتیم و خیلی ساده لوحانه پس از ایجاد «شکاف بین دولت و ملت» دو پاره شدیم : پاره ای از ما زنان با خوش خیالی و بدون این که «شکاف بین مردم و دولت» را در نظر بگیریم در سیستم حکومتی کار کردیم با این تصور که اگر قدرت سیاسی برای استقرار حقوق زنان چراغ سبز بدهد یا لااقل مخالفت نکند زنان برای همیشه از صدمات بی خقوقی و بی پشتوانگی نجات می یابند و اصلا وقعی به شکاف عظیم و رو به انفجار مردم و دولت، ننهادیم و به این ترتیب مشروعیت خودمان را در میان جامعه زنان از دست دادیم و منزوی شدیم و جامعه زنان نیز که مخاطبان اصلی جنبش زنان هستند نتوانستند دستاوردهایی را که با سختی کسب کرده بودیم «از آن خود» کنند. از سوی دیگر پاره دیگر ما هم که در سازمانهای سرنگون ساز و قهرآمیز که به طور مطلق، حکومت شاه را مظهر شرارت و شیطان می دیدیم و هر کاری که می کرد تحقیر می کردیم، قرار گرفتیم، بدون این که در نظر بگیریم که لزومی ندارد به حساب افزایش شکاف میان دولت و ملت، از جیب زنان و دستاوردهای حقوقی آنان خرج کنیم! چرا که با چشمان خود دیدیم که خیلی راحت و طلبکارانه، جامعه مردسالار با این استراتژی غلط ما، همه چیز را از کف مان ربود.

حاصل این دو پاره گی و دوقطبی شدن، و عدم وجود نیروی میانی در جنبش زنان، تازه بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ مشخص شد. در حالی که اگر جنبش زنان می توانست در آن مقطع شکل گیری جنبش عمومی، نیروی میانی خودش را ایجاد کند که هم «شکاف بین دولت و ملت» را ببیند (و از این طریق، مشروعیت اش را در جامعه زنان حفظ کند) به احتمال زیاد می توانست در جنبش عمومی و جامعه زنان مشروعیت دیرپایی داشته باشد و از پرتو این مشروعیت ای بسا می توانست بر گفتمان هایی که به تدریج در جنبش عمومی در مورد «حقوق زنان» شکل می گرفتند نظارت و تاثیر هم داشته باشد تا هیچ نیرویی به خودش اجازه ندهد با تمسک به مطالبات ما زنان به نفع افزایش شکاف میان دولت و ملت استفاده کند.

این تجربه تاریخی تلخ و پُر هزینه برای ما زنان، اکنون باعث شد که به خودمان بیاییم و نگذاریم دست مان دو بار از یک سوراخ گزیده شود. بنابراین سعی کردیم که پس از آشکار و عمیق شدن شکاف بین دولت و مردم (بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸) و ظهور جنبش عمومی دموکراسی خواهی موسوم به جنبش سبز، با احتیاط بیشتری عمل کنیم و به جای نادیده گرفتن این شکاف و یا حل شدن صرف در این شکاف پدید آمده، این بار با طرح گفتمان اعتدالی و میانه روانه، هم از حقوق خودمان دفاع و حراست کردیم و هم این که به دام ضدیت با «جنبشی که نتیجه شکاف میان دولت و ملت» است نیافتادیم . در واقع سعی کردیم در عین مشارکت در این جنبش و همراهی با آن، مشروعیت مان را در جامعه زنان حفظ کنیم برای آن که نگذاریم در این مقطع تاریخی، حقوق زنان، بار دیگر بهانه ای برای تشدید و شعله ورتر نمودن شکاف و به موضوعی «ایدئولوژیک» بین درگیری های سیاسی و جناحی تبدیل شود .

نادیده گرفتن «شکاف بین دولت و ملت» یعنی نادیده گرفتن دغدغه های بسیاری از زنان کشورمان و نادیدن گرفتن این واقعیت که زندگی زنان در تمامی پهنه ی جامعه معنا دارد و از همه عوامل مختلف در یک جامعه تاثیر می پذیرد و از سوی دیگر تقلیل دادن صرف منافع زنان به «شکاف بین دولت و ملت» نیز یعنی نادیده گرفتن نظام چندوجهی مردسالاری که فراتر از درگیریهای سیاسی و جناحی، در همه جا حضوری فعال دارد.

به همین دلیل است که ابتدای صحبتم، عرض کردم که تاثیر این همگرایی سبز جنبش زنان از برگزاری چند نشست و بزرگداشت معمولی زنانه، فراتر می رود زیرا در حقیقت همگرایی سبز جنبش زنان سبب شد که نگذارد نیروی میانی در زمان ظهور «شکاف بین دولت وملت در سال ۱۳۸۸» از بین برود و گفتمانی را تقویت کرد که به تقویت این نیروی میانی کمک بسیاری کرد و خوشبختانه سبب شد تا مثل سالهای دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، جنبش زنان بار دیگر دو پاره نشود و به ایدئولوژی گرایی و قطبیت گرفتار نیاید، و این دستاورد کمی نیست.

دارم سعی می کنم تا نشان بدهم که آن ضایعات و اتفاقاتی که در خلال بحران ها و تلاطمات سیاسی بر سر زنان هوار می شود به یک باره و ناگهانی نیست، همانطور که دستاوردها و پیروزیها نیز به یکباره اتفاق نمی افتد بلکه تاحدودی حاصل دو عامل مهم در اتخاذ استراتژی ها در جنبش زنان هستند یعنی وقتی تلاطم و توفانی سیاسی یا اجتماعی ایجاد می شود مهم این است که قبل از آن تلاطم و توفان، ما جنبش زنانی ها چه کاشته ایم و چه کارهایی کرده ایم؟ و عامل دوم نیز برمی گردد به آن که ما جنبش زنانی ها در بحبوحه وقوع آن تلاطم چه استراتژی اتخاذ کرده ایم؟ که این دو عامل در کنار یکدیگر است که در نهایت سبب می شود در یک تلاطم و توفان اجتماعی، منافع زنان تامین بشود یا نشود.

چگونگی شکل گیری «گفتمان میانی» در جنبش زنان پس از تولد جنبش سبز

همه ما جنبش زنانی ها شاهد بودیم که هنگام ایجاد و تشدید «شکاف بین دولت و ملت» در سال ۱۳۸۸، در جنبش زنان هم به ناگزیر ۳ استراتژی از سوی گروه های زنان اتخاذ شد : بخشی از فعالان با چشم بستن بر پیدایش شکاف بین «دولت و ملت» (و جنبشی عظیم و اعتراضی ای که به واسطه این شکاف در کل کشور ایجاد شده)، به راه خود مانند قبل ادامه دادند و بر همان استراتژی سابق بدون هیچ نشانی از تغییری حرکت کردند. این استراتژی اگر بر جنبش زنان تفوّق می یافت به تنهایی کافی بود که جنبش زنان را کاملا منزوی ساخته و از پایگاه اصلی اش یعنی جامعه عمومی زنان، فرسنگ ها دور کند، چرا که زندگی میلیون ها زن در سال ۱۳۸۸ از این شکاف و اتفاقاتی که متعاقب انتخابات ریاست جمهوری رخ داد، به شدت متاثر شده بود. میلیون ها زن معترض و برابری خواه ایرانی، جنبش سبز را از آن خود کرده بودند و با آن همراه شده بودند، پس کاملا واضح بود که اگر جنبش زنان فارغ از این اتفاقات ــ و انگار نه انگار که واقعه ای به این عظمت رخ داده ــ به راه قبلی خود ادامه می داد به تدریج پایگاه اش را در میان جامعه عمومی زنان از دست می داد و حتا شاید جامعه زنان را به واکنش علیه جنبش زنان وا می داشت، چرا که جامعه و افکار عمومی زنان می خواهد نمایندگانش در جنبش زنان، دغدغه های آنان را مطرح سازند.

این بخش از فعالان جنبش زنان با ندیدن و حس نکردن وزش بادهای سهمگین سیاسی و پیدایش توفان عظیم تلاطمات ــ که عملا زندگی زنان را هم متاثر کرده بود ــ متاسفانه بی اعتنا به این اتفاقات، به راه خود ادامه دادند، این دور زدن شکاف میان دولت و ملت طبعاَ می توانست جامعه عمومی زنان را به این سمت سوق دهد که «جنبش زنان» را از اساس پس بزنند. به ویژه آن که این استراتژی که بر پایه و اساس «بی اعتنایی به شکاف ایجاد شده بین دولت و ملت» سامان گرفته بود حتا گاه به «ضدیت با جنبش سبز» می پرداخت و البته گاه زیر پرده ای از رادیکالیسم و گاه تحت عنوان «حفظ استقلال جنبش زنان!!» استتار می کرد. ما شاهد بودیم که به تدریج این گروه از فعالان حقوق زن با اتخاذ این استراتژی، ناچار به سوی جناح های محافظه کار درون حاکمیت تمایل یافتند. چرا که بخش زنان جناح محافظه کار نیز تا حدود زیادی سعی کردند پس از اتفاقات سال ۱۳۸۸، همین موضع را تقویت کنند که جنبش زنان باید کاری به کار جنبش سبز نداشته باشد و «فقط به فکر حقوق خاص زنان» باشد.

این موضع گیری در واکنش به جنبش سبز از سوی بخش زنان جناح محافظه کار درون حاکمیت، خیلی طبیعی بود ولی اتخاذ همین موضع گیری از سوی بخشی از فعالان مستقل، سبب شد که محافظه کاران موفق شوند این بخش از فعالان که استراتژی شان «نعل به نعل مانند گذشته» بود را به سوی خود متمایل کنند. از سوی دیگر تاکتیک هایی که این بخش از فعالان جنبش زنان طی دوران یک ساله ی جنبش سبز اتخاذ کردند مانند : «تاکتیک دفاع فقط از فعالان زندانی جنبش زنان» (به جای دفاع از این همه زنانی که در جنبش سبز به زندان افتادند) که این استراتژی به نوعی تداعی گر این بود که انگار «فعالان جنبش زنان» تافته ای جدا بافته اند و با «عموم زنان آزادیخواه» فرق عمده ای دارند و آشکارا تداعی گر ایجاد فاصله میان جنبش زنان و جامعه زنان بود. همچنین «استراتژی حذف نام جنبش سبز از بیانیه ها» (و در واقع نشان دادن این مسئله که اساسا جنبش سبز را به این نام، به رسمیت نمی شناسند) و یا مثلا بکارگیری تاکتیک «نقد و گاه تخطئه» جنبش سبز به بهانه دفاع از حقوق زنان (به جای نقد این همه اتفاقات و فشارهایی که از سوی اقتدارگرایان بر زنان رفته بود، و یا به جای تقویت گفتمان حقوق برابر در پهنه ی وسیع جنبش سبز) و… همگی می رفت که با غلبه این استراتژی ها، بخش بزرگی از جامعه زنان را که دلبسته به جنبش سبز بودند و این همه برایش جانفشانی کرده بودند و آن را با نام «سبز» به رسمیت می شناختند، روبروی جنبش زنان قرار بدهد.

از دیگر سو، بخشی دیگر از جنبش زنان نیز ناگهان همه حرکت های «مطالبه محور» و مصلحانه ی سالهای اخیر جنبش مستقل زنان را منکر شدند. این در حالی بود که حداقل در تمام طول دوران دولت نهم به رغم همه فشارهایی که بر جنبش زنان اعمال می شد، اما جنبش زنان توانسته بود با همین استراتژی مطالبه محوری، خود را به جنبشی مدنی و بی بدیل ارتقاء دهد و خود را در بسیاری از عرصه های اجتماعی بگستراند، اما این دوستان همه این روند پُر برکت را نادیده گرفتند. در حقیقت حرکت ها و ائتلاف های «مطالبه محور» جنبش زنان در چند ساله اخیر بود که جنبش زنان را به سطح جنبشی تاثیرگذار ارتقا داد و نه حرکت های «ایدئولوژی محور».

ما جنبش زنانی ها با حفظ رنگارنگی و تنوع گرایش های مستقل مان و در زیر سایه فشارهای شدید مخالفان توانستیم دست به دست هم دهیم و با ایجاد «کمپین یک میلیون امضاء» از سال ۱۳۸۵ «مطالبه محوری» را جایگزین حرکت های ایدئولوژی محور کنیم و در ادامه با «ائتلاف جنبش زنان علیه لایحه حمایت از خانواده» در سال ۱۳۸۷ توانستیم این استراتژی «مطالبه محوری» را گسترش داده و تثبیت سازیم و نیز در سال ۱۳۸۸ با شکل دادن به ائتلافی دیگر یعنی «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» توانستیم «مطالبه محوری» را به دیگر جنبش های اجتماعی کشورمان هم تسری دهیم. اما به رغم این گذشته و با وجود این همه تجربه در جنبش زنان متأسفانه پاره ای از دوستان و یاران جنبش زنان، پس از ظهور «شکاف میان دولت و ملت» در سال ۱۳۸۸ درصدد برآمدند تا با اتخاد استراتژی تجربه شده و ناکارآمدی که صد و هشتاد درجه در تضاد با یک دهه مسیر مصلحانه و مدنی جنبش زنان بود قطب بندی ایدئولوژیک درون جنبش زنان را گسترش دهند. می خواهم بگویم که جنبش زنان حداقل یک دهه است که محور فعالیت اش را نه بر پایه «تضادهای انتزاعی و کلی» که بر پایه «مطالبات ملموس زنان» بنا گذاشته است، اما به یکباره این بخش از فعالان جنبش با جایگزین ساختن «مفاهیم انتزاعی» به جای «خواسته های مشخص» سعی کردند جنبش زنان را از مسیری «اصلاح گرا» و مدنی به سمت درگیریهای سیاسی و جناحی و «تضادهای لاینحل» بکشانند تا «شکاف میان دولت و ملت» را از زاویه زنان نیز افزایش دهند و به این ترتیب مطالبات حقوق شهروندی زنان و انرژی تحلیل رفته ی آنان را خرج افزایش «شکاف میان دولت و ملت» کنند.

هم از این روست که می بینیم این بخش از فعالان همه ی مشکلات زنان را در پیوند با مفاهیمی انتزاعی مثل: «نوبنیادگرایی»، یا «سکولاریسم» (سکولاریسم به معنای «یک ایدئولوژی تام» که گویا می تواند همه مسائل زنان را حل کند) قلمداد کردند و تنها راه «نجات زنان» را جابه جایی حاکمیتی سکولار دیدند. در حقیقت با تبلیغ و اتخاذ این استراتژی سعی داشتند جنبش «مطالبه محور» زنان را به سوی «جنبش ایدئولوژی محور» سوق دهند. چرا که اساسا مقولاتی کلی و انتزاعی مانند «سکولاریسم»، «نو بنیادگرایی»، «دموکراسی» و حتا «برابری»، و نظایر اینها ، در حقیقت «خواسته» و «مطالبه» محسوب نمی شوند و از زمره ی مقولات «فرآیندی»، یعنی بلندمدت و غایی هستند. به سخن روشن تر، این مقولات در فرآیند تدریجی مبارزات جنبش های اجتماعی و با تحقق «خواسته های مشخص و گوناگون گروه های مختلف اجتماعی»، به دست می آید. یعنی وقتی در یک جنبش مطالبه محور، مانند جنبش زنان یا جنبش سبز، مقولات «فرایندی» مانند سکولاریسم به جای خواسته ها و مطالبات بلاواسطه مردم قرار می گیرد، آن جنبش به ناگزیر از عرصه ی «مطالبه محور بودن» فاصله می گیرد و خطر این که به دامچاله ی «ایدئولوژی محور بودن» سقوط کند به شدت افزایش می یابد.

صد البته که با چنین مقولات فرآیندی قطعا می توان «انقلاب» کرد ولی لزوما نمی توان «خواسته های زنان»را متحقق ساخت. در حالی که در فرآیند تحقق «خواسته های روزمره مردم» می توان به این مقولات فرآیندی نیز در بلندمدت دست یافت. در واقع یک جنبش «ایدئولوژی محور» (به مانند یک حاکمیت ایدئولوژیک)، پرسش های «ایدئولوژیک» در برابر حاکمیت قرار می دهد، مانند این پرسش ایدئولوژیک که «تو سکولاریسم را قبول داری یا نه؟ / دموکراسی را دوست داری یا نه؟ و… اگر نه، که در امتحان رفوزه ای»، درحالی که یک جنبش مدنی و «مطالبه محور»، پرسش های روزمره از خواسته های مردم را در برابر حاکمیت قرار می دهد، مانند این پرسش ها که «تو در برگزاری انتخابات درست عمل کردی یا نه؟ / برای زنی که مدام زیر مشت و لگد شوهرش قرار دارد و حق طلاق ندارد و برای همین به مرز جنون و همسرکشی کشیده شده چه کاری کرده ای؟ و…»

بی شک بحث من این نیست که سکولاریسم یا دموکراسی یا حقوق بشر آرزو و آرمان زنان هست یا نیست و بحث هم این نیست که این ها ذاتا مقولات «ایدئولوژیک» هستند، بلکه بحث من این است که وقتی در یک جنبش اجتماعی به جای خواسته ی مشخص «رفع تبعیض از زنان در قوانین» و یا «حق کار و اشتغال» ، «دستمزد برابر»، «حق برابر طلاق»، «انتخابات آزاد» و نظایر این مطالبات مدنی و روزمره، می آییم این مفاهیم و آرزوها و در حقیقت مقولات فرآیندی مثل «سکولاریسم» را در «اهداف کوتاه مدت» یک جنبش اجتماعی می نشانیم خواه ناخواه این مفاهیم فرآیندی می توانند به یک «ایدئولوژی» غیرقابل انعطاف تغییر شکل و ماهیت دهند، که در نهایت هم سبب می شود آن جنبش، دیگر پایش روی زمین نباشد و بر مبنای «خواسته های عینی و قابل لمس» مبارزات خود را شکل ندهد بلکه با این مقولات انتزاعی و کلی صرفا به جنگ با «مخالف» خود بپردازد. یعنی در این میان «دوست» و «دشمن» به دو قطب آشتی ناپذیر یک تضاد نهایی و زیر و زبر کننده تبدیل می شوند. بهترین و زیباترین مفاهیم کلی و انتزاعی، (حتا فمینیسم)، اگر قرار باشد جایگزین خواسته های مشخص در یک جنبش اجتماعی شوند، به راحتی می توانند به «ایدئولوژی های غیرقابل انعطاف» و سرکوبگر تبدیل شوند.

می خواهم بگویم که متاسفانه این بخش از فعالان حقوق زن با تغییر صد و هشتاد درجه در استراتژی خودشان یعنی پرش ناگهانی از «مطالبه محوری» به استراتژی «ایدئولوژی محوری»، تاکتیک هایشان را از جمله بر پایه : «زیر زمینی شدن فعالیت های زنان»، و یا «تضاد با جنبش سبز» و یا «تضاد با حاکمیت» آن هم با معیارهایی انتزاعی همچون سکولاریسم و… و نه «خواسته های زنان» سازمان دادند.

همین بخش از فعالان جنبش زنان تحت تاثیر شعارهای آرمانشهری شان، سعی کردند با طرح «خواسته هایی آرمانشهری» و ظاهرا «جدیدالتاسیس» در جنبش زنان، کنشگران جوان و بی تجربه را اساسا از حرکت های مدنی کاملا دور ساخته و تنها راه نجات زنان را پیوستن به صف «نیروهای سرنگون ساز حاکمیت» قلمداد کنند (این دوستان آنقدر هیجانی شده بودند که می گفتند: «این تلاشها دیگر بس است باید کاری کرد کارستان!!؟!») درحالی که این عزیزان در نظر نگرفتند که تفاوت مبنایی یک جنبش مدنی و مطالبه محور (مانند جنبش زنان و یا جنبش سبز) با یک جنبش ایدئولوژی محور اتفاقاَ در همین است که این جنبش بنا دارد «شکاف بین دولت و ملت» را با تلاش در جهت تحقق «خواسته ها و مطالبات مدنی و روزمره مردم» (به خصوص مطالبات زنان و فرودستان) پُر کند اما جنبش ایدئولوژی محور، صرفا می خواهد با جایگزینی یک ایدئولوژی (حالا در یک زمانی «ایدئولوژی اسلامگرایی» یا «ایدئولوژی مارکسیستی» و در یک زمان دیگر با مقولات ایدئولوژیک شده ای همچون «سکولاریسم»، «بنیادگرایی» و….) به جای ایدئولوژی حاکم، این شکاف را بپوشاند. البته در این میان نقطه مشترک دو قطب ایجاد شده در جنبش زنان یک چیز بود: تعارض با جنبش سبز ! حال یکی از موضعی محافظه کارانه و دیگری از موضعی رادیکال (البته مسلم است که در این میان هر دو قطب سعی داشت که «مردم» را از «جنبش سبز» یا لااقل آنچه که به عنوان جنبش سبز و رهبریت نمادین اش بود متمایز جلوه دهد.). در هر صورت در جنبشی که مطالبه محور است تحقق بی واسطه خود «مطالبات» مردم است که «اصل» قلمداد می شود و هر چقدر یک دولت و حاکمیتی (فارغ از شکل و ایدئولوژی اش) موفق شود این مطالبات مردم را پاسخ بگوید می تواند این شکاف را کمرنگ سازد و یا در صورت عدم تحقق مطالبات مردم، این شکاف را عمیق تر کند، درحالی که در یک جنبش ایدئولوژی محور، از «مطالبات مردم و به خصوص زنان» خرج می شود تا «شکاف بین دولت و ملت» چنان گسترش یابد و آنچنان «حق» و «باطل» (دیو / فرشته) به طور کامل از هم مجزا شوند که بتوان ایدئولوژی یا پکیج پیشنهادی را (بدیل کامل و رهایی بخش را)، جایگزین کرد. در حالی که تاریخ یکصدوپنجاه سال اخیر در اغلب کشورهای دنیا نشان داد که هیچ تضمینی وجود ندارد که بدیل های کامل و آرمانشهری از این دست، واقعا بتواند راهگشا باشد و رنج و فرودستی زنان را از میان بردارد.

پایان سخن این که: «همگرایی سبز جنبش زنان» که عصاره ی تجربه های متنوع ائتلاف های پیشین در جنبش زنان است به نظرم ، به عنوان نیرویی میان این دو قطب جنبش زنان، فضایی اعتدالی و هوشیارانه ایجاد کرده و گفتمان نیروی میانه و «مطالبه محور» را با توجه به «شکاف میان دولت و ملت» بار دیگر در میان فعالان حقوق زن تقویت و بارور ساخته است. شکل گیری و برآمد دیگرباره ی این گفتمان میانه «پس از حوادث انتخابات ریاست جمهوری» سبب شد که ائتلاف «همگرایی سبز جنبش زنان» بتواند تاثیرات منفی دو قطب ایجاد شده در جنبش زنان را کمرنگ ساخته و تاثیرات مثبت آنها را افزایش دهد و به این ترتیب مجموعه ی جنبش زنان را در موقعیت بهتری نسبت به فضای سیاسی موجود قرار بدهد.

پانوشت

* متن کامل سخنرانی نوشین احمدی خراسانی در نشست همگرایی سبز جنبش زنان، به مناسبت صدوچهارمین سالگرد انقلاب مشروطیت ایران، روز ۱۴ مرداد ماه ۱۳۸۹ در تهران. لازم به ذکر است که صرفا رئوس کلی این گفتار در نشست همگرایی سبز جنبش زنان مطرح شد.

سومین نشست همگرایی سبز جنبش زنان به مناسبت سالگرد مشروطیت به روایت تصویر: از آسیب شناسی مشروطه تا اعتصاب غذای ۱۷ زندانی سیاسی

جمعه, ۲۲ مرداد, ۱۳۸۹

مدرسه فمینیستی: فعالان جنبش زنان، سومین نشست همگرایی سبز خود را به مناسبت یکصد و چهارمین سالگرد اعلام مشروطیت برگزار کردند. در این مراسم صمیمانه که توسط مینو مرتاضی اداره شد، تعدادی از حاضران به ایراد سخنرانی پرداختند.

پروین فهیمی، مادر سهراب اعرابی در این نشست در مورد افکار صلح طلبانه خود و سهراب سخن گفت و پس از آن زهره تنکابنی صحبت های خود را با عنوان «آسیب شناسی جنبش مشروطه» ارائه کرد.

شهلا لاهیجی گفتار خود را تحت عنوان «امروز، دیروز و فردا» مطرح ساخت و فریده ماشینی، سخنرانی خود را با عنوان « آنچه در یک سال گذشته بر زنان رفت» ارائه کرد.

در این نشست فاطمه راکعی، اشعاری را برای مادر سهراب و ندا آقاسلطان قرائت کرد و پس از آن نوشین احمدی خراسانی، صحبت خود را تحت عنوان «زنان از جنبش مشروطه تا جنبش سبز» ارائه داد.

ژیلا بنی یعقوب از وضعیت ۱۷ زندانی که هم اکنون در اعتصاب غذا هستند و زنان زندانی سخن گفت و فخرالسادات محتشمی پور، صحبت خود را حول تاکید بر ثبت تجربه هایی که امروز بر تک تک زنان رفته است سامان داد .

فاطمه گوارایی نیز بحث خود را حول ارتباط بین فعالان جنبش زنان در داخل و خارج مطرح کرد و پرستو سرمدی، همسر حسین نورایی نژاد که همراه با ۱۶ تن دیگر در اعتصاب غذا بسر می برند از مقاومت و اقدامات زنان و مادران غیرسیاسی که فرزندانشان در زندان هستند سخن گفت و تاکید کرد که این اقدامات باید در جنبش سبز ثبت گردد.

در ادامه نشست، زهرا رهنورد به نقش زنان در مشروطه و نیز در جنبش سبز پرداخت. و در نهایت مینو مرتاضی، پیش نویس بیانیه «همگرایی سبز جنبش زنان» را که توسط جمعی از فعالان جنبش زنان تهیه شده بود قرائت کرد و پس از بحث در مورد این بیانیه، این نشست به پایان رسید:

http://www.iranianfeministschool.org/spip.php?article5435

همچنین در نشست همگرایی سبز جنبش زنان، حاضران با ابراز نگرانی از وضعیت ناگوار هفده زندانی سیاسی در حال اعتصاب غذا، پیامی را خطاب به آنها ارسال کردند که به مسئولان زندان هشدار می داد «به مطالبات هفده زندانی سیاسی ای که در حال حاضر در اعتصاب و در سلول های انفرادی هستند ؛ پاسخ دهند و نگذارند فاجعه ای دلخراش و ناگوار رخ دهد.» آنها طی این پیام همچنین هشدار دادند که هر حادثه ی ناگواری که برای زندانیان بیفتد بر عهده مسئولان زندان اوین خواهد بود.

آنها همچنین طی این نشست از زندانیان خواستند اعتصاب غذای خود را بشکنند:” از زندانیان سلحشور می خواهیم به اعتصاب غذای خود پایان دهند تا با سلامت کامل به آرمان های خود دست یابند.”

آنچه گفته شد…

مینو مرتاضی: مشروطیت جامعه ایران را یک گام اساسی و بلند به سوی نوگرایی و نوآوری کشاند و برای همین ما امروز این جا دور هم گردآمده ایم که سالگرد این روز را گرامی بداریم. چرا که زنان در دوران مشروطیت در زمانه ای می زیسته اند که به قول علی اکبر دهخدا «همه کس این را می داند که میان ما اسم زنش را به اسم خودش صدا کردن عیب است و….» منظور این است که زنان در همچین فضایی زندگی می کرده اند ولی آرزوهای بلندی داشتند و بسیار تلاش کردند که باعث شد سرانجام، ما امروز اینجا و در این شرایط هستیم.

پروین فهیمی، مادر سهراب اعرابی: سهراب عاشق صلح بود و با دست خالی و با یک نوار سبز رفت بیرون و برنگشت. دوست دارم زمانی را ببینم که کسانی که بچه های ما را کشته اند خودشان اعتراف کنند که بچه ما را کشته اند و بگویند ما را ببخشید. من فقط همین یک جمله را از آنها می خواهم. چرا که شاید آن فردی که چنین جنایتی را مرتکب شده ، از روی ناآگاهی بوده است و اگر حقایق آشکارا گفته شود مطمئنم من خواهم بخشید. زیرا بدون شک با خشونت ، ما به هیچ چیز نخواهیم رسید.

زهره تنکابنی: چه چیزی باعث شد که مشروطیت به اهداف اش نرسد؟ به نظر من دو تا عامل اساسی در این میان وجود داشت، یکی تفرقه و یکی سوء استفاده از آزادی. آزادی یک تعاریفی برای خودش دارد و آزادی افراد در یک چهارچوب هایی تعیین می شود که به آزادی دیگران آسیب نزند. در هر صورت در هرج و مرج و بی قانونی آن هایی که قدرت طلب هستند از هر بلبشویی برای پیشبرد حرف خودشان استفاده می کنند که در واقع وقتی هرج و مرج حاکم شود این افراد می توانند کار خود را پیش ببرند و همین یکی از دلایل آسیب هایی بود که به مشروطه خورد. در مجموع این دو عامل سبب شد که مردم نهایتا به دنبال دیکتاتوری می گشتند که هرج و مرج را سر و سامان دهد.

شهلا لاهیجی: به من می گویند حرف هایم کمی تلخ است، فکر می کنم این خاصیت سن است، من خیلی آینده طولانی روبرو ندارم و امیدم این است که قبل از این که بمیرم ایران آزاد را ببینم.

امروز در اینجا گرد هم آمده ایم تا یکصد و چهارمین سال انقلاب مشروطیت ایران را گرامی بداریم. انقلابی که ایران پیش از تمام کشورهای منطقه حتی قدرتهای بزرگ جهانی آن روز (نظیر روسیه و عثمانی و هند) به آن دست یازید. انقلابی که در آن، زنان از جان خویش مایه گذاشتند اما در دستاوردهای آن یعنی حکومت مردم بر مردم، در صف مجانین و مجرمان و ورشکستگان به تقصیر، از حق مشارکت مردمی قرار نگرفتند و از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن محروم شدند با این استدلال: « که هر چه گشتم در این موجود (دقت کنید «در این موجود» ! و نه در این انسان) عقلی ندیدم که بتواند بر سرنوشت خود حاکم شود و یا برای مردم تکلیف معین کند. او ناقص العقل است و باید تحت قیمومیت مردان اداره شود و خوب و بد خود را بشناسد.» (به نقل از مذاکرات مجلس برای تدوین قانون اساسی) و اما آنچه امروز در اینجا گفته شده و می شود، عمدتاَ در محدوده ی رفع تبعیض جنسی و احقاق حقووق کامل شهروندی و انسانی زنان و مبارزات آنان در سده اخیر است امروز زنان به عنوان نیمی از جمعیت کشور نمی توانند بر آنچه در دهه گذشته بر کشور ما گذشته و می گذرد و مصائب بی شمار یکسال اخیر که با خشونت عریان بر زن و مرد یکسان گذشت و در روند سرکوب، جنسیت و حتی پیری و جوانی محک و اندازه نبود و هر دو جنس که تنها خواهان پاسخ به یک سوآل «رأی من کجاست» بودند، یکسان به بند و زنجیر و سلول انفرادی کشید و حتی یکسان به چوبه دار سپرد، چشم ببندند.

فریده ماشینی: نقشی که فعالان جنبش زنان در طی یک سال گذشته داشتند به نظر من باعث شد که الان بتوانیم به جرات بگویم که جنبش زنان طی یک سال گذشته به بلوغ و تکامل دست پیدا کرده است، بلوغ و تکاملی که زاییده سختی ها و دشواری هایی است که طی یک سال گذشته فعالان جنبش زنان از سر گذراندند و نیز به واسطه پذیرش تکثر در درون جنبش زنان است که در یک سال گذشته به شکل عمیق تری تجربه شد. هر چند در آستانه انتخابات ۱۳۸۸ در همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات جرقه این گرایش به پذیرش یکدیگر را تجربه کردیم اما طی یک سال گذشته این روند به طور جدی تر و عمیق تر اتفاق افتاد. از طرف دیگر در یک سال گذشته، جنبش زنان توانست یک تجربه تازه را از سر بگذراند و همین مسئله همراهی با جنبش سبز، در عین تداوم استقلال اش بود که به نظرم این تجربه را به خوبی از سر گذراند. از طرف دیگر می توانم بگویم که در طول تاریخ جنبش زنان به نظرم هیج زمانی، مانند سال گذشته، فعالان جنبش های دموکراسی خواهی، فعالان جنبش زنان را چنین جدی نگرفته بودند و مورد پذیرش قرار نداده بودند. در واقع به نظرم به رسمیت شناختن و پذیرش جنبش زنان از سوی جنبش های دموکراسی خواهی، هیچ گاه در طول تاریخ جنبش زنان، به اندازه این پذیرش از سوی جنبش سبز نبوده است.

فاطمه راکعی در سخنرانی خود مادر سهراب اعرابی را مورد خطاب قرار داد و ابتدا شعر کوتاه زیر را قرائت کرد:
- در صبوری کوهی است
- در سخاوت دریایی است
- در بزرگی زنی است

وی سپس شعر زیر را به مادر سهراب و به همه مادران صلح تقدیم کرد:
- انسانم، شاعرم و زن ام
- و امروز رنجیده ام، نه
-
- از انسان بودن گریزی نیست
- با مادری که منم

نوشین احمدی خراسانی: از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۴۲ شکاف بین دولت و ملت در جامعه ما آغاز و به تدریج نهادینه شد و متاسفانه این شکاف سبب شد که جنبش زنان را هم دو پاره کند: یک پاره از فعالان جنبش زنان که سابقه طولانی در مبارزه اصلاح طلبانه برای احقاق حقوق زنان را در زندگی خود تجربه کرده بودند (و از ملی گرایانی همچون دکتر مصدق هم مأیوس شده بودند ـ چون دکتر مصدق با برقراری حق رأی زنان موافقت نکرده بود) با مساعد دیدن فضای درونی سیستم حکومتی و حمایت محمدرضاشاه از حقوق زنان، فعالیت شان را برای استقرار این حقوق و اصلاح قوانین زن ستیز، آغاز کردند بدون آنکه شعله های سرکش شکاف رو به تزاید میان دولت و ملت را در نظر بگیرند. پاره ی دیگر زنان ــ اعم از مذهبی یا سکولار ــ به اپوزسیون سرنگون ساز پیوستند و زندگی خود را در مسیر مبارزه قهرآمیز برای سرنگونی حکومت محمدرضاشاه وقف کردند. در نتیجه همصدا با مردان و برادران انقلابی عصر خود، اصلاحاتی که به نفع حقوق زنان صورت می گرفت را تخطئه و تحقیر می کردند. این زنان انقلابی و فداکار که در تحلیل نهایی خواستار بهبود زندگی خواهران هموطن خود بودند اما تحت تاثیر شکاف ایجاد شده بین دولت و ملت، خودشان هم از حقوق زنان خرج کردند تا بتوانند این شکاف بین دولت و ملت را افزایش بدهند و با هر رفرم و خواسته ای که از سوی حاکمیت به زنان داده می شد به مخالفت و دشمنی برخاستند و آن را توطئه شاه و آمریکا قلمداد کردند چرا که احتمالا به نظرشان می رسید که اگر مثلا حق رای زنان را از سوی محمدرضاشاه تایید کنند ممکن است که این «شکاف بین دولت و ملت» کاهش یابد. برای همین است که به نظرم می رسد که ما باید در مورد اتفاقاتی که در سال ۵۷ برای زنان رخ داد، استراتژی های خود جنبش زنان را از دوران ۱۳۳۲ به بعد بررسی کنیم و ببینیم چه اشکالاتی داشته که سبب شده نتواند جنبش عمومی را طوری هدایت کند که حقوق زنان به «هیزمی» برای برافروختن شکاف میان دولت و ملت تقلیل نیابد. در حقیقت بخشی از مسئولیت آنچه در سال ۵۷ افتاد، باز می گردد به استراتژی نادرستی که جنبش زنان در سال های ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ شکل داد. این ما بودیم که دوراندیشی نداشتیم و خیلی ساده لوحانه دو پاره شدیم : پاره ای از ما زنان با خوش خیالی در سیستم حکومتی کار کردیم با این تصور که اگر قدرت سیاسی برای استقرار حقوق زنان چراغ سبز بدهد یا لااقل مخالفت نکند زنان برای همیشه از صدمات بی خقوقی و بی پشتوانگی نجات می یابند و اصلا وقعی به شکاف عظیم و رو به انفجار مردم و دولت، ننهادیم. بخشی دیگر از ما زنان هم که در سازمانهای سرنگون ساز و قهرآمیز که به طور مطلق، حکومت شاه را مظهر شرارت و شیطان می دیدیم و هر کاری که می کرد تحقیر می کردیم، قرار گرفتیم. حاصل این دو پاره گی و دوقطبی شدن، تازه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مشخص شد. در حالی که شاید اگر نیروی میانی بین این دو قطب، تقویت می شد می توانست روند حوادث را لااقل در مورد زنان به سمت دیگری سوق دهد. همانطور که با ظهور جنبش سبز، خوشبختانه جنبش زنان توانست نیروی میانی را تقویت کند که هم «شکاف پیش آمده بین دولت و ملت» را پس از انتخابات ۸۸ می بیند و هم از حقوق زنان برای گسترش این شکاف خرج نمی کند که به نظرم سمبل و تبلور این نیروی میانه در همین «همگرایی سبز جنبش زنان» است.

ژیلا بنی یعقوب: من قبلا همیشه می گفتم همسر یک زندانی سیاسی بودن یک شغل تمام وقت است اما حالا که ۱۷ نفر از جمله بهمن احمدی (همسرم) در اعتصاب غذا است می توانم بگویم که همسر یک زندانی سیاسی که در اعتصاب غذاست، شغل چند شیفته با اضافه کاری است. یعنی یک شغل متحصن بودن هم در این مدت به آن اضافه شده است. به هرحال این ها را گفتم که بگویم قرار بود امروز در مورد روزنامه نگاری زنان در دوران مشروطه تاکنون صحبت کنم ولی متاسفانه این اضافه کاری که به خاطر تحصن ۱۷ زندانی بر دوش ما خانواده ها اضافه شد باعث شد که نتوانم روی این مسئله تمرکز کنم. در هر صورت فکر می کنم همه شهدا و همه زندانیان از مشروطه تا انقلاب و از انقلاب تا جنبش سبز، همگی شان شهدای راه دموکراسی و زندانیان راه آزادی هستند ولی در هر صورت خوب است یادی کنیم از زندانیان سیاسی زنی که همین الان در زندان هستند. الان حدود ۲۵ زندانی زن در زندان داریم که وقتی من با یکی دو نفر از خانواده آن ها صحبت می کردم، می گفتند که همه این مسائل و مشکلاتی که زندانیان مرد با آن روبرو هستند، ما زنان زندانی علاوه بر همه آن مشکلات، مسائل مضاعف دیگری هم در زندان داریم ولی چون شاید از آن جایی که زندانیان زن در اقلیت هستند و همینطور به صورت پراکنده نگه داری می شوند، امکان اعتراض جمعی را کمتر دارند.

فخرالسادات محتشمی پور: زنان در صف اول جنبش سبز بودند و به نظرم همه ما باید تاریخ این جنبش سبز را بنویسیم، تا همه زوایای موقعیتی که در آن هستیم را بتوانیم به خوبی تصویر کنیم و مانند الان برای بررسی تاریخی حرکت های دموکراسی خواهی از مشروطه تاکنون، دچار این مشکل نشویم که نتوانیم به خوبی موقعیت هایی را که افراد و جریان ها و گروه ها در آن قرار داشته اند درک کنیم. چون به نظر می رسد برخی از مسائلی که اینجا در رابطه با بررسی تاریخی مطرح شد، به نظرم گاهی منصفانه نبود. در هر صورت منظورم این است که اگر امروز هم تک تک ما به عنوان پاسدار اتفاقاتی که امروز بر ما رفته است، تجربه هایمان را ننویسیم در آینده هم این موقعیتی که امروز برای ما اینقدر ملموس است، ممکن است باعث سوء تفاهم ها و کج فهمی ها در آینده شود.

در هر صورت نکته جالب برای من در بررسی تاریخ مشروطه تا امروز این مسیرهای میانبری است که زنان همیشه برای خود پیدا کرده اند و هر وقت به مانع برخورد کرده اند هیچ وقت شکست نخورده اند بلکه بلافاصله مسیر دیگری را انتخاب کرده اند، که هرچند این مسیر طولانی تر بوده ولی به هرحال آن مانع را دور زده اند.

فاطمه گوارایی: همه تحلیل گران معتقدند که زنان ایران در سه فراز عمده را در تاریخ معاصر ایران طی کرده اند، یکی جنبش مشروطه، یکی انقلاب ۵۷ و جنبش سبز. تفاوت عمده ای که در دهه های کنونی به وجود آمده این است که جنبش زنان تا دهه ۷۰ هویت مستقل نداشته است و تا قبل از آن همه حرکت های زنان تحت لوای حرکت های مردان یا احزاب و گروه های مردان شکل گرفته بودند. اما از دهه ۱۳۷۰ است که برای اولین بار جنبش زنان به صورت مستقل ظهور می کند. شاید تکامل یافته ترین شکل بروز و حضور زنان را در جنبش سبز ما داشته ایم. این نشست هایی که تاکنون در یک سال اخیر تحت عنوان همگرایی سبز شکل گرفته است به نظرم نشان دهنده آن است که جنبش زنان تداوم دارد و زنده است و خط بطلان می کشد بر تلاش هایی که می شود تا تحت شعارهای جذاب «استقلال جنبش زنان» بین جنبش زنان و جنبش سبز مرز ایجاد کنند. درحالی که همین تلاش هایی که در این نشست ها انجام شده و تداوم یافته نشان می دهد که این تلاش ها نتوانسته تاثیر بگذارد و خوشبختانه جنبش زنان آگاهانه و با هوشیاری توانسته بین جنبش زنان و جنبش سبز یک رابطه منطقی و درست ایجاد کند.

اما نکته دیگری که می خواستم این جا مطرح کنم این است که ما باید سعی کنیم جنبش زنان در داخل کشور با فعالان جنبش زنان در خارج از کشور ارتباط نزدیکی داشته باشد چرا که سیل مهاجرت فعالان جنبش زنان به خارج زیاد است و این مایه تاسف است چرا که با وجود این که فشار در داخل زیاد است اما در داخل باید نیرویی باشد که مقاومت بکند. ولی در هر صورت ارتباط بین داخل و خارج ضروری است چون متاسفانه می بینیم که وقتی دوستان به خارج می روند، مواضع شان از شرایط واقعی و حقیقی که در اینجا وجود دارد فاصله می گیرد و بخشی از این طبیعی است چون زندگی در خارج از کشور ذهنیت گرایی را تشدید می کند و برای همین باید این ارتباط داخل و خارج وجود داشته باشد که ذهنیت این دوستانی که می روند کمی واقعی تر شود.

زهرا رهنورد: سالگرد افتخارآفرین مشروطه را تبریک می گویم. امروز زنان در شرایط فعلی در دو جبهه بسیار فعال هستند: یکی جبهه مبارزه با قوانین قیم مآبانه ای که نسبت به زنان وجود دارد که این جبهه خیلی جبهه مهمی است و اگر بتوانیم در این جبهه موفقیت هایی کسب کنیم بخشی از مطالبات زنان پاسخ داده می شود. جبهه دومی هم که داریم برایش تلاش می کنیم، مبارزه برای دموکراسی و قانون گرایی است.

آن چیزی که در دوران مشروطیت به شکل امروزی وجود نداشت و الان وجود دارد، همین فاز درخواست های حقوقی زنان است. هر چند در دوران مشروطیت یک فعالیت های ضعیفی برای حقوق خاص زنان وجود دارد و زنان فرهیخته ای هم در این دوران داریم که تلاش می کردند.

تحقیر، یکی از خواسته های مطرح نشده است. در حقیقت انواع و اقسام تحقیرهایی وجود دارد که در درون و قلب و روح زنان وجود دارد و هم در سطح جامعه. اگر ما ذره بین مان را بگیریم روی تحقیرها خیلی رنج خواهیم برد برای همین ما فعلا روی فاز اول مسائل زنان کار می کنیم یعنی روی برابری و مسائل حقوقی زنان.

حضور زنان در جنبش سبز به عنوان یک جنبش در کنار جنبش های دیگر دو رابطه را کم دارد، یکی رابطه با توده زنان است که این مسئله خیلی مهمی است و دیگری ایجاد رابطه بهتر با زنان در خارج از کشور است. البته کل جنبش سبز باید با جنبش های بین المللی ارتباط داشته باشد ولی در این زمینه هم جنبش زنان می تواند تلاش کند.

پرستو سرمدی: ما خیلی نگران سلامت عزیزان دربند مان هستیم و فکر می کنم اگر پیام خانم رهنورد و یا پیام مادر سهراب را بشنوند حتما تاثیر مثبت خواهد گذاشت ولی مشکل ما این است که ما هیچ ارتباطی با آنها نداریم که بتوانیم این پیام ها را به آنها بدهیم.

اما مسئله دیگری که می خواهم مطرح کنم این است که اقداماتی که زنان معمولی همین مادران زندانیان انجام می دهند آنقدر شجاعانه است که ما هم از تعجب دهان مان باز می ماند. در واقع باید در تاریخ جنبش سبز، اقدامات این مادران گمنام ثبت شود. مثلا در همین اعتصاب غذا ۱۷ زندانی، مادرانی که خیلی معمولی هستند و اساسا فعالیت اجتماعی ندارند، چنان عمل کردند که نیروهای امنیتی به آن ها گفته اند که شما دارید اغتشاشات را رهبری می کنید و برای همین، تهدیدشان کرده اند که آنها را دستگیر می کنند.

و اما…

سومین نشست سبز فعالان جنبش زنان به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطیت با نظم و ترتیب و با قرائت تکه هایی از متون دوران مشروطیت در رابطه با زنان توسط مینو مرتاضی به طرزی شایسته برگزار شد.

پیش از این در اسفند ماه سال گذشته (۱۳۸۸) نخستین نشست سبز فعالان جنبش زنان به مناسبت روز جهانی زن برگزار شده بود:

http://www.iranianfeministschool.org/spip.php?article4425

دومین نشست سبز فعالان جنبش زنان نیز در فروردین ۱۳۸۹ برگزار شده بود:

http://www.iranianfeministschool.org/spip.php?article4647

اینجا بند نسوان است

پنجشنبه, ۲۱ مرداد, ۱۳۸۹

با گسترش فعالیت های مدنی، و در راس آنها مبارزات برابری خواهانه زنان و نیز وب لاگ نویسی، در سایه حکومتی که تاب تحمل هیچ حرکت مستقل و انتقادی را ندارد، نسل جدیدی از زندانی سیاسی در ایران پدید آمده است. جا دارد که این چهره جدید زندان سیاسی جائی مورد توجه و بررسی قرار گیرد. توجه به خاطره نویسی زندان در میان این نسل از زندانیان سیاسی که عمدتا از بین زنان و جوانان هستند، چشمگیر است. با نوشته های آنها فصل جدیدی در ادبیات زندان گشوده شده که ممکن است مربوط به چند هفته یا چند ماه حبس باشد. این نوشته ها با کم شدن دامنه مسائل توانسته اند بر روی یک یا چند موضوع تمرکز و تعمق کنند. به مانند ادبیات زندان دهه ۶٠، این بار هم زنان هستند که بیشترین سهم را در نوشتن از زندان دارند. یکی از ویژگی این نوشته ها تر و تازه بودن آنها است. راوی آنها را چند روز یا چند هفته بعد از آزادی و گاه حتی در زمان حبس نوشته که بلافاصله از طریق رسانه های اینترنتی در دسترس خوانندگان قرار گرفته اند. رسانه های اینترنتی این حسن را دارند که نوشته ای را در زمانی کوتاه در سراسر دنیا انتشار دهند، اما با حذف از حافظه اینترنتی، دسترسی به آنها مشکل آفرین می شود. این یکی از مشکلات دنیای رسانه ای امروزی است که به ما گوشزد می کند برای ضبط و ثبت این نوشته ها که غیر از جنبه ادبی آنها در زمره اسناد و مدارک قرار دارند، تدابیری بیندیشم. مثلا از طریق ایجاد یک سایت آرشیو ویژه یا چاپ آنها. در این بررسی، حدود ۵٠ خاطره، نامه و مصاحبه، مورد بررسی قرار گرفته اند از: زهره تنکابنی، جلوه جواهری، مریم حسین خواه، محبوبه حسین زاده، فرشته قاضی، محبوبه عباسقلی، شهناز غلامی، سلماز شریف، شادی صدر، سعیده کردی نژاد، محبوبه کرمی، ناهید کشاورز، نیلوفر گلکار، شبنم مددزاده، بهاره مقامی، عاطفه نبوی، سیلوا هارطونیان، نگین شیخ الاسلامی و دلارام علی چه بسا نوشته هائی هم بوده باشند که من دسترسی به آنها نیافته ام. غیر از نوشته شهناز غلامی که از زندان زنان تبریز گزارش می دهد، بقیه نوشته ها مربوط به زندانهای تهران هستند. تفاوت آشکاری در نوشته های پیش از ٢٢خرداد ١٣٨٨و بعد از آن وجود دارد که گویای تغییر شرایط زندان است. در این بررسی این دو دوره را از هم جدا می کنم. دوره اول مربوط به زمانی است که کارزار زنان با شکل گیری «جنبش یک میلیون امضا» و «کمپین علیه سنگسار» بیشتر جنبه بیرونی به خود گرفت و بازداشت گسترده کنشگران حقوق زن را در پی داشت.

“شهناز غلامی گزارش خود را بعد از بازداشت ٢٣ روزه در تابستان ١٣٨٨ نوشته است ولی در اصل این گزارش مربوط است به تجربه چهار سال زندان وی در فاصله سالهای ١٣۶٨ تا ١٣٧٢ و مقایسه بند زنان تبریز در این دو دوره.”
آنها در اوین و بازداشتگاه های دیگر با زنانی که قربانی بی عدالتی های جامعه هستند، همبند شدند. در گفتگو با آنها کنشگران به چشم می بینند که بی حقوقی، قوانین تبعیض آمیز و خشونتی که به دلیل زن بودن بر آنها اعمال می شود و نیز فقر و محرومیت مسبب درد و بی پناهی این زنان است و زندان تداوم خشن همه این ناملایمات. برای آنها که عمدتا جوان و زیر ٣٠ سال هستند، آشنائی با این زنان، که هرگز فرصتی برای آگاهی به حقوق شان به آنها داده نشده، اثبات بیشتر حقانیت باورهاشان است و همچنین فضائی برای تداوم کارزار روشنگرانه شان و البته دفاع از حقوق مدنی خود در برابر دستگاه امنیتی زندان.(١) مریم حسین خواه می نویسد: «آنها من را فرستاده بودند آنجا تا تنبیه شوم، من اما آنجا بودم تا آدمهایی را ببنیم و بشناسم که هیچ جای دیگر و هیچ وقت دیگر نمی شد که بشناسمشان. آدمهایی که نیمه پنهان جامعه ما هستند که مثل یک زخم چرکین آنها را از همه پنهان می کنیم و حتی بودنشان را به روی خودمان نمی آوریم.» جلوه جواهری زندگی‌های از هم پاشیدهء ساکنان اوین را گواه روشنی بر ناعادلانه بودن قوانینی می داند که برای تغییرش مبارزه می کند. « این‌جا بند نسوان اوین است، با بیش از هزار و یک قصه، قصه‌هایی تو در تو که در هزار توی هر بند و سلول در هم می‌آمیزند و دوباره تکرار می‌شوند. قصه‌های واقعی از زندگی زنانی که وقتی می‌فهمند برای نوشتن و گفتن از حقوق زنان، بازداشت شده‌ ای، همهء وجودشان همدردی می‌شود. این‌جا در بند نسوان زندان اوین برای گفتن از خواسته‌هایمان نیازی به مثال آوردن نیست.» شاید برای طلب خواسته هائی که بدیهی می نمایند، بیازی به مثال نباشد، ولی برای ما که سرگذشتهای تلخ این زنان را اغلب از طریق صفحه حوادث روزنامه ها و در سطح می شناسیم، این مثالها لازم است که نگاهی هم به فراسوی ظاهر این زندگیها داشته باشیم. زنان کنشگر در تصویر همبندانشان به رابطه علت و معلولی ناشی از قوانین زن ستیز و فرهنگ مردسالار انگشت می گذارند. در اینجا به چند مورد که تقریبا وجه اشتراک همه این نوشته هاست، اشاره می کنم. «شوهرکشی» «شوهرانمان در گورهای سربسته هستند و ما هم در گورهای سر باز، ما همان روزی که شوهرانمان را کشتیم، خودمان هم مردیم ». محبوبه حسین زاده این جملات را از زنی نقل می کند که در تخت سه طبقه ی روبروی او با کابوس های مرگ شوهرش شب را به صبح می رساند، شوهری را که با ضربات چاقو به قتل رسانده است. قتل همسر، از سالها پیش یکی از جرائم متداول در بین زنان زندانی شده است.

“» حسین خواه در زندان تصمیم می گیرد که کتابخانه ای برای بند زنان اوین راه اندازی کند و این کار را بعد از آزادی با یاری جمعی از فعالان حوزه زنان و اعضای کتابخانه صدیقه دولت آبادی پیش می برد.”
شهناز غلامی در مورد زندان تبریز می نویسد: «در دهه های گذشته تعداد قاتلین زن در زندان بسیار معدود بود، ( به عنوان مثال ٨ نفر در سال ١٣۶٨) ولی امروزه چهل درصد زندانیان زن در بند مذکور را در شهر تبریز، زنان قاتل تشکیل می دهند. وجود چنین آماری آن هم فقط مربوط به یک بند از زندان بزرگ تبریز یعنی” بند ٨ نسوان جرائم” تامل برانگیز است و بیانگر وجود نابهنجاریهای عمیق اجتماعی حاکی از مدیریت ناصحیح جامعه می باشد. می توان گفت بیش از نیمی از این قاتلان به جرم همسر کشی به زندان آورده شده‌اند. این مساله گویای این واقعیت بغایت تلخ است که زنان جامعه ما در نتیجه اعمال فشار از سوی فرهنگ مرد سالارانه حاکم به اشکال مختلف مثل اجرا و تصویب قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان، بی‌ تناسب با شرایط فعلی جامعه، نگرش جنسیتی تعصب آمیز و حاکمیت عرفی یک طرفه مردانه ناچار در خانواده هایی زندگی کنند که بسیار نابسامان و شکننده بوده و واکنش همسرکشی بازتاب شرایطی است که آسیب شناسی دقیق آن در این مجال نمی گنجد.» تقریبا در تمام نوشته های مورد نظر ما پدیده شوهرکشی که با عدم امکان حق طلاق گره خورده است، حضور اندوهباری دارد. جلوه جواهری می نویسد: « بسیاری از زنان به زندان افتاده‌اند فقط و فقط برای این که حق طلاق نداشتند. آری، مقصر بسیاری از موارد همسرکشی در میان ساکنان بند نسوان، نداشتن حق طلاق است و بن‌بست‌هایی که جامعه و گاه قوانین برایشان ایجاد کرده‌اند.» محبوبه حسین زاده درددلهای این زنان را بازگو می کند. «یکی می گوید: چرا هیچ کس به دردها و بدبختی های ما گوش نکرد. کجا بود قاضی وقتی شوهرم را برای تأمین خرج اعتیادش شبی از خانه ام بیرونم کرد؟ چه باید می کردم؟ با کدام قانون حمایت گر، نجات می یافتم؟ چرا قاضی به حرف هایم گوش نداد؟ دیگر خسته شده بودم. قانون هیچ حمایتی از من نکرد. خودم از حقم دفاع کردم. آره: کشتمش. آن دیگری: پدرم می گوید آبرویمان می رود. گریه کردم که مگر خودتان ١٣ سالگی به زور شوهرم ندادید؟ حالا هم طلاق می خواهم. قبول نکردند. اما آن شب که با آن زن در خانه و رختخواب خودم دیدمش دیگر نتوانستم تحمل کنم… قربانیان تنها همبندهای من نیستند که تمام زنان این سرزمین اند.» جلوه از زنی گزارش می دهد که همسر چهارم شوهرش بوده است. شوهری که او را همیشه زیر مشت و لگد، می‌گرفته است. «از آن وضع دیگر خسته شده بودم و درخواست طلاق دادم»، اما شوهر در پاسخ به این درخواست، با قساوت بیش‌تری زن را زیر حملات مشت و لگد می‌گیرد و زن تنها از خود دفاع می‌کند، دفاعی که به مرگ شوهر می‌انجامد.

“رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سالها پیش می آید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم.”
زهرا زن دیگری است در گزارش جلوه که به همراه دختران و پسرش، همسر خود را کشته است و همراه آن‌ها راهی زندان شده است. آنها زندان را آسایشگاه بهتری از خانه می‌دانند که در جهنم خانه، به سرنوشتی نامعلوم گرفتار شده بودند. زهرا حالا می‌تواند لحظه‌ای آرام باشد و حتی به زندگی خود و فرزندانش ذره‌ای امیدوار. می‌گوید: «حتی اگر از پیش او فرار هم می‌کردیم به دنبال ما می‌آمد و تک تک ما را می‌کشت.» همه راه‌ها را امتحان کرده بودند و درمانده در کنار قوانینی که هیچ راه‌حلی برای آنان نداشت و آن‌ها در اوج ناامیدی به تنها چاره یعنی مرگ او رسیده بودند. تنها مرگ او می‌توانست نجات‌بخش آنان باشد. جلوه همچنین از پروین گزارش می دهد که اسیر مرد معتادی بوده که در بگومگوهای خانه هر بار او را به زیر مشت و لگد می‌گرفته و هر شب پی زنی دیگر می‌رفته است. پسرش به رابطهء پدرش با زنان دیگر پی می‌برد و به مادر نهیب می‌زند. به محکمه می‌رود تا شاید بتواند با گواهی پزشکی قانونی، طلاق بگیرد، قاضی به او می‌گوید:«باید سه بار کتک خورده باشی و هر بار با گواهی پزشکی قانونی شکایت کرده باشی، آن وقت است که می‌توانی طلاق بگیری». پروین می‌گوید: «شوهرم معتاد است»، جواب می‌شنود:«اگر سه بار شوهرت را بستری کردی و دوباره به اعتیاد روی آورد، آن وقت است که می‌توانی طلاق بگیری».می‌گوید:«با هم تفاهم نداریم» می‌گویند:«اگر هفت ماه گذشت و…» پروین در میان اماها و اگرها غرق می‌شود تا سرانجامش به دست مرد دیگری سپرده می‌شود که می‌خواهد او را خوشبخت کند و همو، شوهر پروین را با وجود میل او می‌کشد و سرانجام‌اش در هزار توی قصه‌های بند نسوان اوین است. مریم حسین خواه: « از زندان متنفرم به خاطر سمیرایی که وقتی به زندان آمد یک دختر ١٨ ساله چشم و گوش بسته بود و وقتی من دیدمش یکی از گنده لاتهای اوین که جرات نمی کردم به او سلام کنم. پدرش را کشته بود. پدری که سالها به او تجاوز می کرد. که باردارش کرده بود. زهر به پدر اثر کرد و سمیرا زنده ماند. می خواست هردوشان بمیرند. نشد. آمد زندان. نابود شد.» و ناهید کشاورز می نویسد: «ما در این چند روز قصه های زیادی شنیدیم، داستان های واقعی؛ از نزدیک پای درد دل های زنانی نشستیم که به دلیل قوانین تبعیض آمیز و عرف سرکوبگر به بن بست رسیده اند. متهمان به قتلی را دیدیم که برای خارج شدن از چرخه ی خشونت سعی فراوان کرده اند؛ با تلاشی توانفرسا به هر دری زده اند وبه هر راهی پا نهاده اند. بسیاری از این زنان پیش از ارتکاب به قتل کوچک ترین خلافی نکرده اند. آنان مادران و همسران مهربانی بوده اند.

“» جلوه جواهری زندگی‌های از هم پاشیدهء ساکنان اوین را گواه روشنی بر ناعادلانه بودن قوانینی می داند که برای تغییرش مبارزه می کند.”
سال ها با اعتیاد شوهر، اخلاق بد و خیانت او کنار آمده اند، خون دل خورده اند و تحمل کرده اند. تمامی راه های گریز از چرخه ی خشونتی را که در آن گرفتار بوده اند آزموده اند و هر بار به بن بست رسیده اند و در آخر، انتخابی کرده اند که هرگز انتخاب نبوده است. کشاورز از «ژ» دختر جوانی می نویسد که به جرم معاونت در قتل شوهرش در زندان به سر می برد. «او تحصیلاتش را در دوره راهنمایی ناتمام نهاده است. ژیان سبزواری است. او در ۱۶ سالگی با شوهرش ازدواج کرده است. شوهری که به گفته او بسیار خشن بوده است / در آخر با همکاری مرد جوانی در ۱۸ سالگی شوهرش را می کشد. هم جرمش اعدام شده است.خودش می گوید: زندگی فعلی من در زندان خیلی بهتر از زندگیم با شوهرم است.» و در جائی دیگر از «ب» زنی ۳۹ ساله می نویسد که به همراه هم جرم و پسرش به دلیل کشتن شوهرش در زندان به سر می برد. هم جرم او پسر جوانی است که او با پیشنهاد دادن پول از او خواسته است، شوهرش را بکشد. شهناز غلامی از زنانی در زندان تبریز گزارش می دهد که سرگذشتهائی نسبتا مشابه دارند. او از زبان خدیجه خانم که به جرم قتل شوهرش در زندان است، می نویسد: «ما در شرایط بسیار سخت اقتصادی به سر می بردیم من با بچه هایم در یک کارخانه آجرپزی در تبریز کار می کردم ولی شوهرم مرا به شدت کتک میزد و مورد آزار و اذیت قرار می داد. او بدون اجازه من همسر دیگری اختیار کرده بود و ما هرچه پس انداز می کردیم او همه را خرج خود وهمسر دومش می کرد تا اینکه یک روز در دعوای هرروزه بیل را برداشتم و او را مصدوم کردم.» خدیجه خانم بعد از این ماجرا دچار اختلال حواس شدید گردیده و فکر می کند شوهرش زنده است و فقط سرش کمی خون ریزی کرده است. دچار تشنجات شدید عصبی می شود و می گوید: «این بار دیگر از شوهرش طلاق خواهد گرفت.» «او نمونه یک زن رنج دیده و زحمتکش کُرد بود که وجود سلطه مردسالارانه و از جمله قوانین زن ستیز انه ای چون دادن اجازه تعدد زوجات به مردان او را آنچنان به خشم و نفرت وسرکشی واداشته بود که مجبورش ساخته بود تا به جرم همسر کُشی در زندان بسر برد.» در زندان تبریز با صفانه آشنا می شویم. «با خواهرش از روستای اطراف بستان آباد آمده بود او با خواهرش که جاری هم هستند و با دو برادر ازدواج کرده اند ودر حال حاضر به جرم کشتن مادر شوهر شان چندین سال است که در زندان بسر می برند آنها میگویند: مادر شوهر ما خیلی بهانه گیر بود و همیشه با ما دعوا داشت و باعث ایجاد ناراحتی و دخالت در خانواده هر دوی ما بود تا اینکه یک روز با یک روسری او را خفه کردیم و بعدا برای آنکه اثری از جای انگشتان ما باقی نماند در حیاط خانه اش بنزین به رویش ریختیم و آتشش زدیم. او به قدری با حوصله و خونسردی این ماجرای فجیع و دلخراش را وصف می کند که انگار اتفاق قتل یک انسان آنقدرها هم که به نظر میرسد حادثه مهمی نیست برای همین هم امید وار است که به نزد خانه اش نزد فرزندان و شوهرش که شکایتش را در رابطه با او و خواهرش پس گرفته است برگردد و به زندگی سابق خود ادامه بدهد.

“یکی شان معلمی بود که چکش را برای دانشگاه بچه ها امضا کرده بود و گذاشته بود خانه و جناب شوهر نه تنها چک را با یک مبلغ کلان خرج می کند و زنش به زندان می افتد بلکه بخاطر زندانی بودن زن، طلاقش هم می دهد.”
» “عدی” زن کرمانشاهی است که به اتهام قتل همسر معتادش در زندان تبریز بسر می برد و بنا به گفته ها شوهرش او را به تن فروشی وادار می کرده است. در گزارش ناهید کشاورز و شهناز غلامی دقت و نگاه جامعه شناسانه مشهود است. این دو به مسائل مختلف در زندان توجه دارند: از مسائل زیستی و بهداشتی گرفته تا غمها و شادیهای زندانیها؛ از دسته بندی جرائم و ارائه آمار تا بیگاری از زنان زندانی؛ از روابط زندانیها با همدیگر تا خاستگاه اجتماعی و رفتار نگهبانان. شهناز غلامی گزارش خود را بعد از بازداشت ٢٣ روزه در تابستان ١٣٨٨ نوشته است ولی در اصل این گزارش مربوط است به تجربه چهار سال زندان وی در فاصله سالهای ١٣۶٨ تا ١٣٧٢ و مقایسه بند زنان تبریز در این دو دوره. تبعیضات دیگر همانقدر که بی مهری قوانین، نظام سیاسی و فرهنگ زن ستیز در زندان خشن تر و عریان تر است، جامعه و خانواده هم نسبت به زن «مجرم» بیرحم تر می شوند. جلوه جواهری می نویسد: «در هر گوشه اغلب زنانی را می‌بینیم که زیر ضرب و شتم شوهران‌شان دست به جنایت زده‌اند، در حالی که نمی‌توانستند از حصار تنگی که دورشان را گرفته، رهایی یابند اما همین زنان را می‌بینی که به محض زندانی شدن، فراموش‌شدگان خانوادهء همان شوهران و پدرانی هستند که آن‌ها را به این‌جا کشانده‌اند.» مریم حسین خواه: «بندی که ما بودیم بند محکومان مالی بود و بیشترشان یا به خاطر شریک شدن در معاملات مالی شوهرهایشان به زندان افتاده بودند. یا آقای شوهر از چک و امضای آنها استفاده کرده بود. قسمت دردناک ماجرا هم آنجا بود که جناب شوهر خودش با وثیقه رفته بود بیرون و زن بیچاره داشت آب خنک می خورد و یا بدتر از آن زنش را طلاق داده بود. یکی شان معلمی بود که چکش را برای دانشگاه بچه ها امضا کرده بود و گذاشته بود خانه و جناب شوهر نه تنها چک را با یک مبلغ کلان خرج می کند و زنش به زندان می افتد بلکه بخاطر زندانی بودن زن، طلاقش هم می دهد.» زنان متهم به جرائم مربوط به مواد مخدر و فحشا هم که از رایج ترین جرائم در زندانهاست، در اغلب موارد از طرف مردان خانواده وادار به این کار شده اند. با اینهمه عمدتا آنها هستند که باید بار مجازات را بر دوش کشند. همین تبعیض در مورد «جرائم» مربوط به رابطه نامشروع هم عمل می کند. مریم حسین خواه به نقل از دختر جوانی می نویسد: “خانه دوست پسرم بودم که ریختند و ما را گرفتند. فکر کنم همسایه ها خبر داده بودند. دوستم بعد یک هفته سند گذاشت و آزاد شد، ولی من هفت ماهه که اینجایم.” مریم اضافه می کند: «موضوع دخترک استثنا نیست، خیلی از زنانی که به جرم رابطه نامشروع دستگیر شده اند، حالا ماه ها است که در زندانند و مردهایی که با آنها رابطه داشته اند، همان یکی دو هفته اول با قید وثیقه آزاد شده اند.

“به محکمه می‌رود تا شاید بتواند با گواهی پزشکی قانونی، طلاق بگیرد، قاضی به او می‌گوید:«باید سه بار کتک خورده باشی و هر بار با گواهی پزشکی قانونی شکایت کرده باشی، آن وقت است که می‌توانی طلاق بگیری».”
» تاثیر زندان بر فعالیت کنشگران مریم حسین خواه از آن چند هفته زندان، آنقدر خاطره و درد دارد که رد آنها در یادداشت هایش در وب لاگ، هنوز هم پیداست: «اما وقتی مرا بازداشت کردند نمی‌دانستند مرا به کجا می‌فرستند، نمی‌دانستند بودن کنار این زنان برای همهء عمر خواب آرام را از من خواهد گرفت. نمی‌دانستند با دیدن قربانیان برخی که می‌خواهم سرنوشت‌شان تغییر کند دیگر هیچ‌گاه نخواهم توانست شانه از زیر بار مسوولیت سنگین خود، خالی کنم. نمی‌دانستند با دیدن زنان اوین برای هر یک از خواسته‌هایم ده‌ها مثال زنده خواهم داشت.» حسین خواه در زندان تصمیم می گیرد که کتابخانه ای برای بند زنان اوین راه اندازی کند و این کار را بعد از آزادی با یاری جمعی از فعالان حوزه زنان و اعضای کتابخانه صدیقه دولت آبادی پیش می برد. و زندانی شدن جلوه جواهری به ابتکاری از طرف او و دوستانش می انجامد. نمایشگاهی از آثار جلوه جواهری در دی ماه ١٣٨۶، زمانی که او هنوز دربند است، برپا می شود. هدف نمایشگاه کمک به زنان زندانی از طریق عواید حاصل از فروش این آثار است. زنان قربانی ناآگاهی به حقوق خود مسئله ناآگاهی به حقوق و قوانین در میان زندانیان بنا به قول مریم حسین خواه « آنقدر پررنگ است که نمی توانی بغضت را فروبخوری.» او می نویسد: «به غیر از برخی زندانیان مالی ، کمتر کسی در بند زنان بود که وکیل داشته باشد. پولی برای گرفتن وکیل ندارند و نمی دانند که بدیهی ترین حق شان به عنوان زندانی داشتن وکیل تسخیری است. اگر بدانند هم تفاوت چندانی نمی کند، وکیل تسخیری کم است و فقط قتلی ها و جرائم سنگین می توانند تقاضای وکیل کنند، آنهم بعد از ماه ها ماندن در نوبت. برای برخی جرائم سبک، شاید یک مشاوره حقوقی نیز راهگشا باشد. بند زنان اوین اما مشاور حقوقی ندارد و به گفته مدیر بند زنان فقط مددکار اجتماعی به مشکلات زندانی ها رسیدگی می کند.» در همه نوشته های کنشگران زنان، که بنا به حوزه کارزارشان با مسائل حقوقی آشنا هستند، به این مسئله توجه شده است. شهناز غلامی از زنی مثال می آورد که به عنوان یک زن خانه دار تمام وقتش را صرف انجام امور خانواده کرده و اما یکشبه بدون داشتن کوچکترین پس اندازی به همراه فرزندانش از خانه رانده می شود. «او مثالی است از زنی که کوچکترین شناخت و آگاهی در مورد قوانین حقوقی مربوط خودش را ندارد و همین امر باعث شده تا این چنین دچار مشکلات سخت اقتصادی و عاطفی شود. طرح این موضوع هشداری است برای همه زنانی که تمامی وقت، نیرو و توانایی خود را صرف کار خانگی و سرپرستی می کنند و کمترین فرصت مطالعه را از خود دریغ می دارند زنان در جامعه ما باید حداقل با مسائل حقوقی خود آشنا باشند تا اجازه ندهند دیگر مورد سوء استفاده مردانی چنین خود شیفته، نفس پرست و هوس باز و ریا کار قرار گیرند.

“شهناز غلامی در مورد زندان تبریز می نویسد: «در دهه های گذشته تعداد قاتلین زن در زندان بسیار معدود بود، ( به عنوان مثال ٨ نفر در سال ١٣۶٨) ولی امروزه چهل درصد زندانیان زن در بند مذکور را در شهر تبریز، زنان قاتل تشکیل می دهند.”
» ناهید کشاورز عقیده دیگری دارد: «همه این زنان خواهان قوانین بهتر و تغییر مناسبات اجتماعی هستند و به نوعی شاهد شکلی از آگاهی جنسیتی در آنان هستیم، گرچه هنوز این آگاهی را برای درگیر شدن در مبارزه اجتماعی برای انجام تغییرات ندارند اما وقتی تو توضیح می دهی که برای چه چیزهایی مبارزه می کنی و چرا به این جا آمده ای، با تو همدلی می کنند و به نوعی در تلاش های تو امید به تغییر زندگیشان را می بینند.» محبوبه حسین زاده هم ناآگاهی را مطلق نمی بیند: «زن زندانی که هم اکنون او نیز مشغول ثبت خاطراتش در دفتر کوچکی است مرا به گوشه ای می کشاند و می گوید آیا من می توانم به شما برای جمع آوری امضا کمک کنم و می خواهد هرطور شده برگه ای را به او برسانیم تا زنانی که خود در بن بست اوین گرفتار مانده اند برای دیگران روزنه ای بازکنند، با تک تک امضاهایشان» توجه به مسائل حقوقی در برخورد خود این کنشگران با زندانبانان هم مشهود است. آنها از حقوق خود دفاع می کنند و به موارد نقض قانون اعتراض می کنند. نیلوفر گلکار در مصاحبه ای می گوید: «وارد اوین که شدیم به ما چشم بند زدند و گفتند باید چشم بند بزنیم. ابتدا چند نفر اعتراض کردند که این کار قانونی نیست ولی مسئولین اوین ما را مجبور به زدن چشم بندها کردند.» مریم حسین خواه در «توصیه هائی برای وقتی که به زندان می روید» تاکید می کند که «قانون را بخوانید تا با حقوق تان آشنا شوید.» این موضوع خاطره ای از زندان سال ۶٠ در ذهنم تداعی کرد. در یکی از غروب های زمستان آن سال، خانمی را به اتاق ما در بند ٢۴٠ اوین آوردند. سر و ضع مرتب او با موهای شرابی رنگی اش در مقایسه با سر و وضع ژولیده ما هیچ تناسبی نداشت. تحصیل کرده آمریکا بود و خود را سوسیالیست و وابسته به گروهی معرفی کرد که دربست از جمهوری اسلامی دفاع می کرد. اما بی تناسبتر این بود که گفت دستگیری اش غیرقانونی است و این را به بازجو گفته و بزودی آزاد می شود. طبیعی بود که از ما بهتران بخوانیمش و به حرفش بخندیم. واقعا هم چند روزی بیشتر نزد ما نماند.(٢) گذشت زمان و بسیاری عوامل دیگر باعث ایجاد فضاهائی شد که توصیه مریم دیگر بی تناسب و باعث خنده نبود. اما همین فضاهای باریک هم بعد از ٢٢ خرداد ٨٨ بسته شدند و وضعیت زندان همانی نیست که پیش از آن بود. تجاوز، شکنجه، اعترافات اجباری، قتل و اعدام های سیاسی وضعیت تداعی سالهای دهه ۶٠ است. «الان مثل دهه شصته یک طرفش محاربه هست که جرمش اعدامه وطرف دیگه اش هم توبه واظهارپشیمانیه» این حرف بازجو است که سعیده کردی نژاد در نوشته اش آورده است.

“قصه‌های واقعی از زندگی زنانی که وقتی می‌فهمند برای نوشتن و گفتن از حقوق زنان، بازداشت شده‌ ای، همهء وجودشان همدردی می‌شود.”
این را هم فراموش نکنیم که در همان زمان هم بودند زندانیانی با اتهامات دیگر و بازجوئی هائی از نوع دیگر. آنها شکنجه می شدند و به اعدام یا حبس سنگین محکوم می شدند. بعنوان از نوشته جلوه جواهری در باره شیرین علم هولی، که بعد از اعدام او نوشته، متوجه می شویم که شیرین را برای اعتراف شکنجه می کردند. «این دژخیمان، خود را به گور سپرده اند، گوری خاموش که هیچ زندگی در آن نیست، همان ها که تو را ۲۲ روز زیر چکمه های سنگین شان لگدمال کردند. گفته بودی که در این ۲۲ روز چه بر تو گذشت و من اعصاب تیرکشیده ام باور نداشت تاب تو را در آن لحظه های پر از تنهایی، که تو تنها نبودی با ایمان راسخت بودی به گشودن دنیایی بهتر. گفتی که چگونه یکی از شکنجه گرانی که بر بالای سرت آورده بودند با زبان کردی با تو حرف می زد. می خواستند این گونه تو را بشکنند و بگویند ببین اگر در سرزمین تو چنان کردیم مردمانی از تو هستند که به ما بپیوندند. گفتی که با زبان ترکی حرف می زدی وقتی که به کردی می پرسیدند. گفتی که چطور یکی دیگر از شکنجه گرانت وقتی تو را به تخت می بستند تا به شلاقت ببندند می گفت همین جا فرزاد را بستیم تو را هم مثل او شکنجه می کنیم.» زندان بعد از ٢٢ خرداد به رغم دستگیری های وسیع بعد از ٢٢ خرداد، هنوز نوشته های زیادی از زندان این دوره در دست نیست. سایه زندان در بیرون از زندان هم حی و حاضر است و بی انتها. زندان مخوف و مخوفترتر شده است. گاه انسان قادر نیست درد و سوزش زخمی را که هنوز باز و ترمیم نیافته است، توصیف کند. شاید زمان لازم است تا کسانی که این دوره سیاه را از سرگذرانده اند و کسانی که هنوز در زندان هستند با احکام حبس های طولانی، بتوانند از تجربه های پردردشان بنویسند. تجاوز و آزار جنسی از مشخصه های زندان بعد از ٢٢ خرداد است. چند زن و مرد از تجاوزهائی که بر آنها رفته، سخن گفته اند. مریم صبری در یک مصاحبه راه دور با تلویزیون صدای آمریکا می گوید که در زندان از طرف بازجوهای مختلفی به او تجاوز شده است. بهاره مقامی می نویسد که از طرف حسین طائب فرمانده ی وقت بسیج مورد تجاوز قرار گرفت. او همچنین از تجاوز به دختر جوان دیگری به نام مهسا گزارش می دهد. شکنجه، تهدید و آزارهای جنسی کریه ترین شیوه ها برای وادار ساختن زندانی به اعتراف، به مانند سالهای ۶٠ و ۶١ در دستور کار قرار گرفته است. در مورد زنان، اعتراف مورد دلخواه بازجویان اعتراف با همخوابگی با مردان همکار یا همفکر است.

“وجود چنین آماری آن هم فقط مربوط به یک بند از زندان بزرگ تبریز یعنی” بند ٨ نسوان جرائم” تامل برانگیز است و بیانگر وجود نابهنجاریهای عمیق اجتماعی حاکی از مدیریت ناصحیح جامعه می باشد.”
محبوبه عباسقلی زاده، فرشته قاضی و سعیده کردی نژاد این سیاستهای کثیف را افشا می کنند. نوشته های آنها جزو آن اندک نوشته هاست از زندان تابستان ٨٨ و ادعانامه ای است بر جنایتی که در تابستان ١٣٨٨ در زندانها رخ داد. تداومش را دیگران خواهند نوشت. فراموش نکرده ایم آن نمایش اعترافات و آن کیفرخواست جمعی را، که از تلویزیون به نمایش درآمد. ما فقط آن نمایش را دیدیم که تراژدی تمام عیاری بود که با بی شرمی تمام عیاری سازمان داده شده بود، پشت صحنه را باید خود می خواندیم. در گزارش آنها پرده ها کنار می روند و ما پشت صحنه نمایش و بازی را می بینیم. آن اعترافات البته فقط برای ارعاب جامعه و شکستن روح و روان زندانیها نبود، بهانه ای هم بود برای اعدام. محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور شاید هرگز فکر نمی کردند که با آن نمایشهای ساختگی اعدام خواهند شد. سعیده کردی نژاد می نویسد: «فریبا گریه می کرد و می گفت به من گفته اند اعدام می شوی باید اقرار کنی و بگی که با خبرنگارهای خارجی رابطه نامشروع داشتی وعلاوه براین واسه شون جاسوسی هم می کردی مثل اینکه فریبا وقتی خبرنگارهای خارجی می آمدند ایران با مجوز وزارت ارشاد به عنوان راهنما همراهیشون می کرده شوهر فریبا یک آدم بسیارمذهبی بود و مسئول بسیج دانشگاه سوره و فیلمساز فیلمهای دفاع مقدس بوده و حالابعد از این جریانات که خبرنگارهای خارجی اخراج شدند رفته بودند سراغ خبرنگارهای داخلی که با اونها کارمی کردند و هرگونه تهمتی را واسه انتقام بهشون می چسبوندن» نوشتن در باره این موضوعات وقتی قربانی نه دیگری، نه یک بی نام، بلکه تو هستی خود تو با نام ونشانت، جسارت بیشتری می طلبد. شهامت نوشته فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی زاده در ادبیات زندان ما جزو اندکها است. فرشته قاضی می نویسد: « صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی میکردی؟ از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می شود. می گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و… هنوز حرفم تمام نشده فریاد می کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛ امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض می کنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته! «چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟ هر چه سعی می کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود.

“کجا بود قاضی وقتی شوهرم را برای تأمین خرج اعتیادش شبی از خانه ام بیرونم کرد؟ چه باید می کردم؟ با کدام قانون حمایت گر، نجات می یافتم؟ چرا قاضی به حرف هایم گوش نداد؟ دیگر خسته شده بودم.”
بارها توضیح می دهم که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و… اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و با لحنی مشمئز کننده. یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد از تعریف آنچه که بر زبان می آورد. احساس بی پناهی آزارم می دهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود. با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟….. پس جاسوسی نکرده ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره… می کردی و…. ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می افتم. از ترس بر خود می لرزم. می نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می کنم و پول خیلی خوبی هم می گیرم و… رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سالها پیش می آید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم. اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود و دیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح می دهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو می خواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه….

http://www.sarkhat.com