داستان کوتاه
پان ته آ و آبراداتاس

پان ته آ زنی بود شوشی که مادی ها با خیمه ممتاز برای کوروش گذارده بود .وی از حیث زیبایی همتا نداشت و همسرش آبراداتس بود که شاه آشور او را به سفارت نزد پادشاه باختر فرستاده بود تا عهدنامه ای منعقد سازد.کوروش چون دید شوهر زن غایب است اور ا به دوست صمیمی و مادی خود یعنی آراسپ سپرد تا موقع بازگشت شوهر پان ته آ این زن را حفظ کند.آراسپ قبول کرد اما درباره زیبایی این زن نزد کوروش سخن ها گفت.کوروش حاضر نشد زن را ببیند و چنین گفت: می ترسم فریفته زیبایی او گشته و زن را به شوهرش پس ندهم.آراسپ مسئول نگهداری این زن شد اما بعد مدتی عاشق شده و نتوانست خودداری کند و به زن تکلیف کرد تا به او دست دهد.پان ته آ چون شوهر خود را دوست می داشت این تکلیف را رد کرد.آراسپ اصرار می کرد و زن دوری.بالاخره پان ته آ با تهدید آراسپ مواجه شد و با وجود آنکه قصد نداشت با گفتن این ماجرا به کوروش میان این دو دوست را به هم بزند ولی کسی را فرستاده و کوروش را باخبر کرد.کوروش ,ارته باذ را فرستاد تا آراسپ را ملامت نماید.آراسپ که فهمید کوروش از این قضیه مطلع شده ترسید و پشیمان شد.کوروش چون اندوه آراسپ را دید از تقصیر وی بگذشت.پان ته آ چون خبر رفتن آراسپ را به لیدیه شنید نزد کوروش رفته و گفت که وقتی شوهرم بیاید خواهی دید که برای تو صمیمی تر از آراسپ خواهد بود.کوروش پذیرفت تا رسولی فرستاد وخواستار بازگشت آبراداتاس شد.چون آبراداتاس رمز زن خود را شناخت با دو هزار سپاهی نزد کوروش آمد.چون رسید کوروش امر کرد وی را به خیمه پان ته آ برند.شور و شعف زن و شوهر را حد نبود.پان ته آ از نجابت,خودداری و عطوفت کوروش نزدشوهرش صحبت کرد و از آبراداتاس خواست نسبت به کوروش همان حسیات را بپرورد که کوروش نسبت به او پرورد.آبراداتاس در ساخت ارابه داس دار به کوروش کمک کرد.ارابه آبراداتاس دارای چهار مال بند و هشت اسب بسته بود.کم کم عازم نبرد بود که پان ته آ آمد.کلاه خودی از طلا-بازوبند و یاره هایی از همان فلز –قبایی ارغوانی که از پایین چین می خورد و یک پر کلاه لعل فام به همسرش تقدیم کرد.آبراداتاس در حیرت شد .پان ته آ اسلحه را به دست خود بر تن شوهرش پوشید در حالیکه سعی می کرد اشک هایش را پنهان کند.چون آبراداتاس خواست سوار اسب شود پان ته آ گفت:اگر زنانی هستند که شوهرشان را بیش از خودشان دوست دارند من گمان می کنم که یکی از آنها باشم.در ادامه حرف هایش گفت:وقتی که من اسیر و از آن کوروش شدم نه فقط او نخواست مرا برده خود بداند یا مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو حفظ کرد مثل اینکه زن برادر او باشم.چون آراسپ رفت, من به کوروش وعده دادم که اگر اجازه دهد تو را بخواهم تا بیایی و برای او متحدی با وفاتر و مفید تر از آراسپ باشی.آبراداتاس چون اینها را شنید دست بر سر همسرش گذاشت و رو به آسمان کرده, گفت:خدایا چنان کن من شوهری باشم لایق پان ته آ و دوستی درخور کوروش که با ما مردانه رفتار کرد.پس سوار شد و ارابه ران در را بست.پان ته آ که دیگر نمی توانس شوهرش را ببوسد چند با ارابه را بوسید .ارابه کم کم دور شد و پان ته آ ازعقب آن به راه افتاد.آبراداتاس فریاد می زد:پان ته آ دل قوی دار.خواجه سرایان و زنان پان ته آ را به چادر بردند.عاقبت آبراداتاس در نبرد با مصری ها کشته شد .به کوروش خبر مرگ این مرد بزرگ را داده و اعلام کردن همسرش جسد او را یافته و به کنار رود پاکتول برده و خدمه ها مشغول کندن قبر هستند.کوروش دست بر ران خود زد و با هزار سوار به محل مزبور رفت.پان ته آ روی خاک نشسته و سر آبراداتاس را روی زانو گرفته و بهترین لباس شوهرش را بر جسد پوشانده بود و اشک می ریخت.کوروش چون رسید و جسد را دید گفت:افسوس ای دوست خوب و با وفا ما را گذاشتی و درگذشتی.پس دست مرده را گرفت اما این دست در دست کوروش بماند زیرا یک مصری آن را تبر از بدن جدا کرده بود.پان ته آ دست را از کوروش گرفته ,بوسید و به ساعد چسباند.کوروش بی اندازه متاسف بود و آنجا را ترک کرد در حالیکه یارانش بهترین زینت ها را برای جسد آورده بودند.پان ته آ خواجه ها را به این بهانه که می خواهد تنها برای شوهرش زاری کند دور کرد.فقط دایه اش را نگاه داشت و به او گفت:پس از اینکه من مردم جسد من و شوهرم را در یک قالی بپوش .دایه هر چه کرد نتوانست او را از خودکشی بازدارد.پان ته آ خنجری که با خود داشت را بر کشید و ضربتی به خود زد و سر بر سینه شوهرش گذاشته و جان تسلیم کرد.خواجه های پان ته آ چون مطلع شدند هر سه خنجر ها را کشیده و انتحار کردند.چون کوروش مطلع شد مراسم دفن باشکوهی برای آن زن و شهر به عمل آورد و مقبره وسیعی برای آنان ساخت.گویند این مقبره هنوز پابرجاست و بر ستونی نام این زن و شوهر به زبان سریانی حک شده.بر روی کتیبه نوشته:حاملین عصای سلطنت.
http://www.ourmazda.blogfa.com
آرزوهای یک مریخی(کجا بودیم به کجا رفتیم)
درمورد تاریخچه جنسیت
من یک موجود مریخی هستم. که علاقه زیادی به بررسی سیر تکاملی تاریخ تحولات خانواده و جامعه داشتم. برای رسیدن به این هدف به دنبال تحقیق در میان اقوام و ملل مختلف رفتم ، که در هر یک از قومها یا ملتها به آداب و رسوم و سنت هایی خاص بر خورد کردم که در میان این ملل ساکنین کره زمین توجه مرا به خود بیشتر جلب کردند. زیرا یک نکته در بین موجودات زمینی وجود داشت که در بین موجودات دیگر یافت نمی شد، و آن نامی بود که خداوند یکتا که خالق تمام هستی است بر روی این موجود خاکی گذاشته است. نام این موجود زمینی اشرف مخلوقات است و خداوند آن را فرمانروای تمام هستی قرار داد و از روح خود در وجود او دمید و به او عقل ، احساس و غریزه داد تا او را از دیگر موجودات عالم جدا کرده و عقل را چراغ راه خود قرار دهد تا بتواند به وسیله عقل و احساس درک خوبی از این جهان هستی و واقعیات آن داشته باشد و به وسیله ی آنها بتواند درست یا غلط، خوب یا بد، زشت یا زیبا، روشنی یا تاریکی را به درستی تشخیص دهد. این نکته باعث شد که در ذهن من سوالات زیادی شکل بگیرد که برای هیچ کدام جوابی نداشتم . پس تصمیم گرفتم راهی سرزمین موعود گردم تا بتوانم با رسیدن آن موجودات زمینی برای سوالات بی پاسخم جوابی پیدا کنم. زیرا زمین و موجودات زمینی مدینه فاضله یا آرمانشهر من مریخی شده بود. و لحظه ای در زندگیم وجود نداشت که در مورد این سرزمین و موجوداتش که انسان نام داشت فکر نکنم و شکل و شمایل آنها را در ذهن خود به تصویر نکشم. پس در نتیجه کوله با رسفر را بستم و خود راهی سرزمین نا شناخته شدم. زمان زیادی را در این سفر طی کردم زیرا فاصله کره مریخ تا زمین زیاد بود. یک روز صبح که دیگر از این راه طولانی خسته شده بودم حس کردم سفینه ام بر روی سطحی صاف فرود آمد.
از پنجره سفینه بیرون را نگریستم با منظره ای زیبایی رو به رو گشتم یک جنگل انبوه و سرسبز که پر از درختان سرو، کاج … بود مواجه شدم شگفت زده شدم زیرا فهمیدم که به کره زمین رسیدم. اما نمی دانم چرا ناگهان ترس تمام وجودم را گرفت شاید چون تا کنون از کره خود به جای دیگری نرفته بودم ولی من به آرزوی دیرینه خود جامعه عمل پوشانده بودم پس دیگر ترس معنایی نداشت. پس از این فکر بر ترسم غلبه کرده و خود را آماده هر گونه اتفاق یا حادثه ای کردم و از سفینه بیرون آمدم. صداهای زیبایی به گوشم می رسید از جمله صدای آب رودخانه من عاشق صدای آب بودم زیرا شنیدن این صدا به من آرامش می داد و از بودن در غربت مرا دور می کرد سپس شروع به راه رفتن کردم و خودم را به رودخانه نزدیک نمودم قبل از نزدیک شدن موجوداتی را اطراف رودخانه دیدم برای آنکه آنها متوجه حضور من نشوند خودم را در پشت درختی پنهان کردم. چه موجودات عجیبی بودند. از لحاظ ظاهری کاملاً با من متفاوت بودند با حیرت به آنها نگاه می کردم و آنها را با کتابها و عکسهایی که دیده بودم مطابقت دادم بله! حدسم درست بود من در ابتدایی ترین قوم زمینی فرود آمده بودم. و این را از طرز لباس پوشیدن آنها حدس می زدم. به یاد آوردم که مورگان نظریه پرداز تاریخی که یک جبرگرای تاریخ بود در مورد عصرهای مختلف چنین می گفت: « ما دارای سه دوره هستیم: ۱- توحش ۲- بربریت۳- تمدن که هر کدام از این دوره ها دارای ۳ مرحله پایینی ، میانی، بالایی تقسیم می شوند.»[ص۳۱٫منشاء مالکیت خصوص].
و همچنین به یاد آوردم که نظریه پرداز دیگر به نام مارکس از ۳ دوره ی صحبت می کرد که هر عصر و دوره ی خاص را بر اساس وجه تولید آن دوره ی تعریف می کند. « ۱- دوران باستان که در آن شیوه ی تولید کاربرده بود. ۲- جامعه فئودالی که در آن شیوه ی تولید کار سرف بود. ۳- جامعه بورژوازی که در آن شیوه ی تولید عبارت از کار در قبال مزد است. » [ص ۹۹٫ تئوری های انقلاب].
همان طور که در ا فکار خودم غرق بودم متوجه شدم افرادی مرا محاصره کردند. آنها مرا گرفته و به پیش یک نفر بردند که بعدها فهمیدم آن موجود رئیس قبیله بوده است. من که می دانستم در عصر توحش پا گذاشتم و در این عصر به زبان ایما و اشاره صحبت می کنند با اشاره ی از آنها پرسیدیم شما کی هستید؟ آنها گفتند: ما انسان هستیم فهمیدم که حدسم درست بوده اما من خواستم ازدهان خود آنها توصیفی برای انسان پیدا کنم پس در نتیجه دوباره پرسیدم. انسان یعنی چه؟ رئیس قبیله به من پاسخ داد: انسان یعنی ما که دراای ۲ دست، ۲ پا. ۲ چشم … هستیم من فهمیدم که او انسان را در ساختار فیزیکی خودش تعریف می کند. گفتم: انسانها دارای چند نوع هستند؟ گفت: ما ۲ نوع انسان داریم.
۱- زن ۲- مرد پس من در پاسخ او دوباره پرسیدم زن کیست؟ مرد کیست؟ او با تعجب به من نگاه کرد زیرا تا به حال کسی از او این سوال را نپرسیده بود ولی سریعاً در جوال من گفت: زن بودن یا مرد بودن اصل نیست. اصل ما بر انسانیت ، است زیرا ما اعتقاد داریم« زن و مرد دو جنس مکمل و همانند یکدیگرند که در یک شکل واحد به نام انسانیت – شریکند. مکمل به معنی « چیزی است که باید به چیز دیگر اضافه شود تا آن را کامل کند. کنار هم گذاشتن دو عنصر هنگامی ممکن است که حداقل شباهت را با هم داشته باشند. ولی تفاوت ها نباید به ماهیت اشتراک لطمه بزند: در غیر این صورت، دو عنصر هرگز نمی توانند به یکدیگر ملحق شوند». [ مقاله دکتر وارسته فر].
من از جواب او متعجب شدم ولی در عین حال خیلی خوشم آمد او به من گفت : که من یک زن هستم و رئیس قبیله ایروکویی اما در قبیله ما دموکراسی حاکم است و همه ی افراد قبیله اجازه حرف زدن دارند و می توانند در تصمیم گیری در قبیله دخالت داشته باشند پس اینجا برتری جنسی حاکم نیست بلکه همه با هم در کنار یکدیگر کار می کنیم و به امورات زندگی خود می پردازیم. زیرا در قبیله ما یک شعار وجود دارد که « از هر کس به اندازه توانش و به هر کس به اندازه کارش » انتظار داشته باش. [ ۶۸٫ تئوری های رشد و توسعه].
در پایان گفتگویی که بین من و رئیس قبیله بود از او خواهش کردم که اجازه دهد من در کنار آنها زندگی کنم. او با سوال از افراد قبیله نظرات آنها را جویا شد و دید که کسی با بودن من مخالفتی ندارد پس اجازه داد در آنجا زندگی کنم. من زندگی جدیدی را در کنار آنها شروع کردم با تحقیقاتی که انجام دادم و اتفاقاتی که در طول سکونت من در آنجا افتاد بعدها متوجه شدم که من در عصر مادر سالاری آمده بودم و حال برای شما این عصر را توصیف می کنم:
ابتدایی ترین عصر انسان، عصر توحش است که به نام « کودکی نژاد انسانی» معروف است«بشر هنوز در زیستگاه نخستینی اش، یعنی جنگل های استوایی و نیمه استوایی زندگی می کرد و یا دست کم بخشی از زندگی را بر روی درختان می گذراند. » [ ۳۱ . منشاء مالکیت خصوص].
انسان در این عصر به ابتدایی ترین شکل سخن گفتن دست پیدا کرد که به اعتقاد باستانشناسان « هر گونه پیشرفت انسانی عهد مادر سالاری را مستقیماً به زن و مادر نسبت می دهند. حتی بر این باورند که سخن گویی در شکل ابتدایی و بدوی، توسط همین زنان اختراع شده است زیرا آنها اعتقاد دارند که زنان به خاطر استقرار و حفاظت از قرار گاه و سازماندهی زندگی جمعی، نیاز بیشتری به ایجاد وسیله ارتباط با دیگران داشته اند.» [ ۲۳٫ زن در شعر فارسی].
این عصراز دیدگاه کارل مارکس به دوره کمون اولیه نام گذاری شد. ازنظروی کمون اولیه یعنی « جامعه اولیه » به عنوان اولین سازمان اجتماعی شیوه تولید و توزیع اشتراکی به این مفهوم که تمامی افراد جامعه با کمک یکدیگر تولید می کردند و پس محصول تولید شده را بین خود توزیع می کردند. بشر در این دوره که برای مدتی طولانی ادامه داشته است، با استفاده از سنگ و سایر وسایل طبیعی موفق به ساختن ابزارهای ابتدایی شد. » [ ۶۶٫ تئوری های رشد و توسعه].
نظریه وی کاملاً با دوره ای که من در آن قرار داشتم انطباق داشت . زیرا زنان و مردان کنار یکدیگر زندگی می کردند و تقسیم کار بین آنها صورت گرفته بود.در این عصر مردها برای گذراندن زندگی به شکار می رفتند و زنان کشاورزی را ابداع کردند چرا که با شکار کردن امورات زندگی آنها که همان خورد و خوراک بود به خوبی نمی گذشت و زنان علاوه بر کشاورزی وظیفه ای مهم دیگری را نیز بر عهده داشتن « یکی از وظایف مهم زنان حفظ و نگهداری از آتش بود در آن زمان آتش به آسانی به دست نمی آمد. هنگامی که به سختی آتش تهیه می شد، می بایست با تمام توان و دقت آن را روشن نگه می داشتند. مردان به خاطر شکار به مکان های دور و نزدیک رفت و آمد می کردند: بنابراین زنان و مادران بودند که عهده دار این امر مهم بودند. شاید به خاطر همین مطلب است که امروزه به زن و مادر، چراغ خانه و یا روشنایی خانه گفته می شود.» [۲۲٫ زن در شعر فارسی].
در عصرتوحش انسان ها به سخن گفتن ، کشاورزی، تیر و کمان، بافندگی و آتش دست پیدا کردند. این مسائل اجتماعی آنها بود ولی از لحاظ خانوادگی و یا ازدواج در این دوره من فقط ۲ نوع ازدواج را مشاهده کردم اولین ازدواج دوره عصر مادر سالاری اختلاط جنسی بود. « اختلاط آزاد: مرحله ای خاص در تکوین خانواده که در آن روابط بین دو جنس تابع هیچ قاعده ای نیست. هنوز مفهوم مشروعیت، تولد نیافته است و بدان هرج و مرج جنسی نیز اطلاق می شود. در این مرحله بعد فرهنگی زوجیت بسیار ناچیز و گاه صفر است و همه چیز در گردونه ی سوائق طبیعی واطفای آنها جای دارد. » [ ۱۴۸ . مقدمه ای بر جامعه شناسی خانواده].
این نوع رابطه را باکوفن در نوشته هایش ازدواج اشتراکی می داند و او به نکاتی در مورد عصر مادر سالاری اشاره می کند:
« ۱- ازدواج اشتراکی ۲- اشاره به حق مادری ۳- حکومت مطالق زنان ۴- گذر به تک همسری » [ ۱۷٫ منشاء مالکیت خصوصی خانواده]
به نظر من او در نوشته هایش به نکته های زیبایی اشاره می کند « حق مادری» چون در زمان قدیم بی بند و باری جنسی وجود داشته و اطلاع دقیقی از علم تولید مثل نداشتند پس در نتیجه تبار از طرف مادر به فرزند انتقال می یافت. زیرا آنها فقط نقش مادر را در امر تولید مثل مؤثر می دانستند و فکر نمی کردند مردان نیز در آن نقشی داشته باشند در نتیجه « تنها زنان به مثابه ای یگانه زاینده ای بی چون و چرا نسل تازه از ستایش و توجه زیادی برخوردار می شدند» .[ ۱۷٫ منشاء مالکیت خصوصی و خانواده].
دومین مدل ازدواج در این دوره ازدواج ربایشی است این نوع ازواج را مک لنان بیان می کند « که در آن داماد به تنهایی یا به همراه دوستانش باید وانمود کند که عروس را از دست بسته گانش به زور می رباید. این رسم باید از بازماندگان روش گذشته ای باشد که در آن مردان یک قبیله زنان خود را از قبیله ی دیگری در واقع به زور می گرفتند.» [ ۲۰٫ منشاء خانواده].
باید در اینجا به این نکته اشاره کنم که مک لنان هیچ وقت بی بند و باری جنسی را رد عصر های ما قبل تاریخ قبول نکرد و این هم به خاطر همان کلمه « انسانیت»بود که می گفت: ما انسان هستیم و نباید مانند حیوانات عمل کنیم.
من کم کم پا به پای آنها از عصر توحش گذشتم و با اختراع سفال گری وارد دوره بربریت شدم در این عصر انسانها سفال گری ، رام کردن حیوانات « دامداری و دامپروری» سنگ آهن و از همه مهمتر پیدا کردن حروف الفبا که باعث گذر از بربریت به تمدن می شود را آموختند. در این دو عصر زنان از جایگاه بالایی برخوردار بودند و در جامعه مقدس بودند زیرا قدرت باروری داشتند و من شاهد بودم که الهه ها و مجسمه های اسطوره ایی می ساختند و آنها را می پرستیدند که نشانه ی باروری در آن مجسمه ها کاملاً آشکار بود به طور مثال الهه ی آناهیتا.
در عصر بربریت شاهد شکل گیری خانواده های هم خون بودم. « زیرا خانواده های هم خون نخستین شکل خانواده هستند در اینجا گروه زنا شویی بر پایه نسل رده بندی می شوند همه پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها در محدوده ای خانواده همه گی شوهران و زنان یک دیگرند» [ ۴۹٫ منشاء خانواده]. در این نوع خانواده منع زنا با محارم است و نخستین گام در راه اجتماعی شدن زناشویی به حساب می آید. که در اینجا لوی استروس اشاره می کند« پیدایی منع زنا با محارم نخستین گام انسان است در راه فرهنگی شدن و آمیختن سائقه های طبیعی با قواعد فرهنگی» .[ ۱۵۶مقدمه ای بر جامعه شناسی خانواده]. بعد از این خانواده کم کم زمزمه ی خانواده پونالوایی به گوش رسید که در این خانوادهمنع زنا با محارم تکمیل گردید به عبارت دیگر « نخستین پیشرفت در سازماندهی جلوگیری از آمیزش جنسی میان پدرومادرو فرزندان بود. دومین پیشرفت جلوگیری از آمیزش جنسی میان برادران و خواهران بود.» [ ۵۰٫ منشاء خانواده] آری به درستی که این پیشرفت در روند تکامل تاریخ خانواده با ارزش ترین پیشرفت انسانی بود در این دو عصر که عهد مادر سالاری را در بر می گرفت شاهد اتفاقات زیادی بودم و در آینده نیز شاهد اتفاقات دیگری نیز خواهم بود من در این عصر شکل گیری خانواده های اختلاط آزاد از نوع روابط جنسی آزاد یعنی چند شویی، هم خونی ،پونالوایی را دیدم و در کنار این خانواده ها من شاهد صلح در عهد مادر سالاری بودم که شاید بعدها افسوس این دوره ی را بخوریم زیرا صلح جای خود را به جنگ و خونریزی می دهد. من اینها را در کتابی خوانده ام که خانم ماریا گیمبوتا، می گوید: « عصر مادر سالاری را دورهای می داندکه هنوز فرهنگ رواج یافته و صلح و آرامش در آن روزها حاکم بوده است. »اما کم کم شاهد افول عصرمادرسالاری بودم زیرا مردان که از شکارکردن خسته شده بودند و دیگر میلی به شکار نداشتند دست از این کار برداشته و شروع به کشاورزی و دامداری کردند که این امر باعث شکل گیری یکجانشینی شد.
چرا که سفرهای سخت و دور و دراز کرده و به جمع خانواده پیوستند در این زمان مردان که تا دیروز از نقش خود در تولید مثل اطلاعی نداشتند نسبت به آن آگاه شدند و این مسئله باعث شد که « مردان همه قدرت های زنان را از آن خود کردند اما در عوض همدلی همیشگی خود را با آنها از دست دادند و شک جایگزین اعتماد شد» [ مقاله دکتروارسته فر]. و در نتیجه با افول مادر سالاری و طلوع پدر سالاری باعث ریختن دیوار اعتمادمیان زن و مرد شد. که این امر نه تنها به جامعه صدمه وارد کرد بلکه این تغییرات اجتماعی بر روی خانواده نیز اثر گذاشت . حال در پایان این عصر مایلم تا نقد خود را بر این عصر انجام دهم عصری که همگان معتقدند.
زن در یک دوره دارای حکومت مطلق بوده البته من این گفته را قبول ندارم زیرا با زهم در این دوران با دیدی جنسیتی به زن نگاه شده است.
و به زن به خاطر قدرت باروری که داشته احترام می گذاشتند نه به خاطر انسانیت، خلاقیت و استعدادش بلکه قدرتی در وجود زن بوده که آن را در وجود خود نمی دیدند پس چه به جا و درست می گوید سیمون دوبوار: « نرها همواره برجامعه تسلط داشته اند و قدرت سیاسی همواره در دست مردان بوده است. سلطه پدر سالاری، از همان آغاز پیدایش جوامع انسانی نه یک اتفاق و یا نتیجه انقلاب قهر آمیز بود بلکه حاصل امتیاز بیولوژیک مردان که به آنها اجازه داد خود را حکمران انحصاری بدانند و قدرتشان را تثبیت کنند.» [ مقاله دکتروارسته فر].
عصر پدر سالاری
من سوار بر قطار سیر تکاملی تاریخی زندگی بشر بودم و این قطار زندگی مرا به جلو حرکت می داد و من مشاهده شکل گیری هر مرحله در پس مرحله ایی دیگر بودم. آری من بعد از شکل گیری عصر توحش و بربریت شاهد آمدن عصر تمدن بودم.
عصر تمدن بشر همزمان با عصر پدر سالاری خود را نمایان کرد. این عصر را نظریه پرداز تاریخی مارکس آغاز دوره برده داری بازگو کرد: « ۲- نظام برده داری: نظام برده داری دومین سازمان اجتماعی، از بردگان به عنوان مهمترین عامل تولید در این مرحله بهره کشی می کرد . نظام برده داری با استعمار غیر انسانی بردگان باعث هلاکت بردگان بی شماری گردید.» [ ۶۶٫ تئوریهای رشد و توسعه].
آری من شاهد این وضعیت دردناک بودم زیرا زن دیگر در این عصر جایگاه پیشین خود را به طور کامل، هم در جامعه و هم در خانواده از دست داد. زنان که روزی فرهنگ را به وسیله کشف زبان به جامعه تزریق کرده بودند دیگر خود جزوی از فرهنگی نبودند بلکه آنها را جزء طبیعت قلمداد کردند. در این دوره ابزار تولید که همان کشاورزی بود به دست مردان افتاد و همین امر باعث گردید که مردان به منشاء مالکیت خصوصی دست پیدا کنند. در عصر برده داری مردان که مالک زمین و کشاورزی شدند خود را نیز مالک زنان دانستند و با ختنه کردن زنها نه تنها می خواستند مالک جسم آنها بشوند بلکه می خواستند مالک روح آنها و امیال جنسی شان نیز بشوند و همین امر باعث شکل گیری چند همسری شد و این مسئله را بیشتر تاریخ تویسان حاصل دوره برداه داری می دانند که در این دوره خانواده های یاگیر وجود داشتند. منظور از خانواده یارگیر یعنی :« یک مرد در میان زنان بی شمارش یک زن اصلی داشت (که هنوز به سختی می توان او را سوگلی نامید) و خود این مرد، از میان مردان دیگر شوهر اصلی او بود». [ ۵۹٫ منشاء خانواده] در این نوع خانواده هنوز تبار از طرف مادر گفته می وشد و فرزندان فقط از مادر خود ارث می برند اما این قانون باید تغییر می کرد. زیرا مردان « در اینجا با رام کردن جانوران و دام پروری منبع ثروت دور از انتظاری پدیدآورده و صورتبندی های اجتماعی یک سره نوینی را آغاز کرده بودند.» [ ۶۷٫ منشاء خانواده].پس این ثروت اندوخته پدر به خانواده خود یعنی برادر و پدرش می رسید و فرزند جایگاهی نداشت پس در این دوره شاهد گذر حق مادری به حق پدری بودم.
حال در این زمان پدران، دختران خود را که تا دیروز زنده به گور می کردند. امروز ملک خود می دانستند و آنها را به بازار برده فروشان می بردند و او را به شوهر آینده اش می فروختند«ازدواج از طریق خریداری بین اقوام در زمره ی افتخار آمیز ترین نوع زناشویی به حساب می آمد و خاص محبوب ترین دختران بود».[ ۷۹ . مقدمه ای بر جامعه شناسی خانواده]. این مسئله یکی از پیامدهایی بودکه عصر پدر سالاری برای زنان به ارمغان آورده بود وزن به یک کالا در جامعه تبدیل شد که بیشتر محققین بر این عقیده هستند: « که سلطه مردان و در نتیجه کالاگونه شدن زن و در جریان تبادل قرار گرفتن وی عامل پیدایش و بسط چنین رسمی در جریان همسر گزینی است». [ ۷۹٫ مقدمه ای بر جامعه شناسی خانواده]. که در اینجا انگلس به این موضوع اشاره می کند« بر افتادن حق مادری، شکست جهانی تاریخی جنس مادینه بود» [ ۷۱ . منشاء خانواده] . حال مرد فرمانروایی خانه را به دست گرفت و جایگاه زن افت کرد. و زن تبدیل به برده شد، بنده شهوت مرد و ابزاری تنها برای تولید فزرندان آری جایگاه زن از بالا به پایین کشیده شد و در این زمان به دوره سوم مارکس می پردازیم.« نظام فئودالیسم: در این نظام دو طبقه ارباب و رعیت وجود دارد.» [ ۶۷٫ تئوری توسعه].
در این دوره من شاهد شکل گیری خانواده ی تک همسری بودم. خانواده تک همسر پیروزی آغاز عصر تمدن است. « این شکل از خانواده بر برتری مرد استوار است: هدف آشکار آن تولید فرزندانی با تبار پدری روشن است این ازدواج با ازدواج یارگیر متفاوت است. اکنون بر قاعده تنها مرد است و او می تواند این قرار داد را فسخ کند. » [ ۷۶ . منشاء خانواده]. حق بی وفایی در زناشویی حتی تا امروز نیز از آن مرد است، و دست کم بنا به رسم پذیرفته شده است. این ازدواج : « نخستین شکل خانواده است که نه بر پایه ای شرایط طبیعی ، بلکه بر پایه ای شرایط اقتصادی استوار بود.» [ ۸۰٫ منشاء خانواده]. من در تاریخچه خانواده های تک همسری آشتی میان زن و مرد را ندیدم« بلکه بر عکس ظهورش بیشتر به بند کشیدن یک جنس به دست جنس دیگر شبیه بود» [ ۸۰ . منشاء خانواده].
با آمدن خانواده های تک همسر نخستین روسپیان در جامعه ظاهر شدند. زیرا با آمدن این شکل خانواده مردان از نظر قانونی خود را پایبند یک زن می کردند و از طرف دیگر با روسپیان بی شماری هم خوابی داشتند در اینجا زنان از دو طرف در جامعه صدمه می بینند از یک طرف تعدادی از زنان مورد بهره کشی جنسی مردان قرار می گیرند . عده ایی دیگری از زنان در خانه به بردگی مردی که به او وفادار نیست تن در می دهند.
گذرحق مادری به حق پدری پیامدهای ناگواری را در جامعه پدید آورد از جمله این پیامدها شکل گیری سنت های غلط در جامعه و قبایل است مثلاً اگر دو قبیله با یکدیگر در جنگ باشند و یا یک قبیله یک نفر از قبیله دیگر را بکشد. قبیله ای که فردی را کشته به طایفه مقابل دختری را به عنوان خون بهاء می دهد و یا در قبایل مختلف وقتی دختری ازدواج می کند باید بر اساس حق مکانی مرد برای زندگی کردن به قبیله آن مرد رفته و در برخی قبایل زن به عنوان ارث مرد بر روی ثروتش انتقال می یابد و در قبایل ایرانی ازدواج های سنتی مثل عقد دختر عمو و پسر عمو در آسمانها است صورت می یگرد در قبایل آفریقایی وقتی مردی در قبیله ازدواج می کند در شب اول ازدواج رئیس قبیله با آن زن همخوابی دارد.
می بینیم که این سنت ها و ساختارهای اشتباه قبایل چه مصیبتی بر سر زن در جامعه و خانواده آورده است من برای اینکه بهتر بتوانم این ساختار قبیله ای و مرد سالار را توضیح دهم فیلم عروس آتش را توصیف می کنم.
« یک دختر ایرانی که اهل جنوب ایران بود در یک جامعه قبیله ای به دنیا آمده در دوران کودکی پدر خود را از دست می دهد و با مادرش از روستای خودشان به شهر می آیند که بتواند ادامه تحصیل دهد. آن دختر که دارای استعداد و هوش بالایی است در رشته پزشکی قبول شده و در دانشگاه ادامه تحصیل می دهد او در دانشگاه عاشق هم کلاسی خود می گردد. اما به دلیل اینکه در دوران کودکی قول او را به پسر عمویش داده بودند مانع ازدواج آن دو می شوند و همین امر باعث می شود که رئیس قبیله آنها را به روستا برگرداند زیرا آن دختر می خواست پا بر روی سنت های گذشته خانوادگی ( قبیله) خود بگذارد. با تمام مقاومتهای دختر هیچ کس به او اهمیتی نمی دهد و همه به سنت های حاکم بر قبیله اشاره می کنند. روزی دایی دختر او را به دادگاه می برد تا او کسانی را که سنت شکنی کرده بودند از نزدیک ببیند با پسری در دادگاه بر می خورد که خواهر خود را کشته بود از او سوال می کند که چرا او را کشته؟! جواب می دهد به او شک کردم و پشت سرش حرفهای بدی شنیده ام و پدر آن دختر که ولی دم بود رضایت داد و بالاخره آن دختر که دیگر در این جامعه سنتی کاری از دستش بر نمی آمد شب عروسی خود را به آتش کشید».
در این فیلم باز هم می بینیم یک دختر با تمام تواناییهایش قربانی جامعه ا ی سنتی پدر سالار می شود. در خانواده ای که استبداد حرف اول را می زند و خانواده را به ۲ طبقه تبدیل می کند ( حال می خواهد این ۲ طبقه ارباب و رعیت، فرودست فرادست، پرولتاریا و بورژوا باشد) فقط نشان می دهد که طبقه فرادست را مرد تشکیل داده و طبقه فرودست را زن وقتی که در خانواده ای حکومت استبدادی یا استعماری حرف اول را بزند باعث می شود درون خانواده کسی جرأت حرف زدن نداشته باشد زیرا در رأس این مرد قرار دارد که دارای قدرت است و در پایین هرم که مورد ظلم و ستم قرار می گیرد زن وجود دارد . در این خانواد ها آنقدر بار ارزشی سنت ها قوی هستند که دیگر افراد بر اساس شایسته بودنشان در نظر گرفته نمی شود و اگر کسی بخواهد با این سنت های خانواده مبارزه کند تمام افراد خانواده بر علیه آن صف آرایی می کنند. حتی اگر بدانند حق با اوست زیرا بتن آن خانواده بر اساس دیکتاتوری ریخته شده است و همیشه تمام اعضاء خانواده انتظار دارند حکم از طرف بالا یعنی پدر به سوی پایین یعنی مادر و فرزندان صادر شود و هیچ کس در این خانواده ها به جزء پدر اجازه ی صحبت کردن ندارد. زیرا این قدرت مرد در خانواده از بیرون یعنی جامعه به او القاء شده است و مرد هم در خانه و هم در جامعه دارای قدرت است زیرا همیشه در چنین جامعه هایی نقش ها از قبل تعریف شده است و بر چسب ها بر روی انسانها خورده که تو مرد هستی پس در نتیجه نقشت نان آوری در خانه است و به خاطر تأمین اقتصادی آن خانه به او قدرت خانوادگی و در کنارش قدرت اجتماعی داده می شود و به زن گفته می شود که تو باید در خانه نقش مادر و زن خانواده یعنی خانه داری را ایفاء کنی و تمام این برچسب ها ، کلیشه های جنسیتی هستند که از بدو تولد و یا حتی قبل از آن به وسیله جامعه به انسان ها زده می شود.
پس شکل گیری عصر پدر سالاری باعث به وجود آمدن « جدایی بین جنس هاست اما این جدایی، بر پایه احترام و اعتماد متقابل نیست و هر جنس ضرورت وجود دیگری را باور ندارد.» [ مقاله دکتر وارسته فر].
و من عیناً این ساختار را در خانواده های مذهبی و سنتی ایران دیده ام. حال می خواهم به دوره چهارم مارکس اشاره کنم که با وضعیت کشور ایران هماهنگی بیشتر دارد. مارکس این دوره را نظام سرمایه داری نامید« در سرمایه داری دو طبقه سرمایه دار و کارگر ظاهر می شوند. سرمایه دار مالک ابزار تولید هستند ولی کارگران برای امرار معاش باید کار کنند.» [ ۶۷٫ رشد توسعه].
من می خواهم دوره ی سرمایه داری مارکس را به وسیله یک سریال به نام پدر سالار که سالهای پیش تلویزیون ایران نشان داد توصیف کنم.
« این فیلم یک خانواده ی اصیل ایرانی که هنوز بر پایه سنت های پیشین ایران زمین است را به نمایش می گذارد. پدر خانواده یک چهره ی شناخته شده در بازار است و در خانواده در رأس هرم قدرت قرار دارد این آقا دارای چندفرزند پسر و دختر می باشد که هر کدام از پسرها طبق سنت های حاکم بر این خانواده به دستور پدر ازدواج می کنند یعنی یک ازدواج کاملاً سنتی بر اساس میل و رضایت رئیس خانواده یعنی پدر هر کدام از آنها که عروسی کردند پدر به آنها در خانه خود طبق رسوم گذشتگان یک اتاق برای زندگی می دهد ( زیرا سبک خانه مانند خانه های قدیمی تهران که دارای اتاقهای تو در تو و یا اندرونی و بیرونی بود و همیشه باید همه با هم سر یک سفره غذا می خوردند و تا پدر خانواده نمی آمد کسی نباید شروع به خوردن می کرد) از لحاظ شغلی تمام پسرها زیر دست پدر در بازار کار می کردند و هیچ یک از آنها شکایتی از زندگی خود نداشت اما جامعه در حال تغییر و تحول بود و این پدر توجه ای به تغییرات بیرونی جامعه نداشت و نمی خواست قبول کند جامعه در حال گذر از سنت است و افراد جامعه دیگر آن افراد سنتی قبل نیستند تا اینکه نوبت به ازدواج پسر کوچک تر می رسد یک ازدواج درون گروهی اتفاق می افتد و این پسر با دختر عموی خود ازدواج می کند عروس تحصیل کرده است و نسبت به عروسهای دیگر اجتماعی تر و از فرهنگ های جدید جامعه آگاهی دارد قابل ذکر است که حتی خرج تحصیل این دختر را عمویش داده بود یعنی حتی برادر این مرد در زیر چتر حمایت ایشان قرار داشت ولی این خانم در شب عروسیش عنوان می کند که به خانه ای پدر شوهر نمی آید و می خواهد زندگی مستقل را شروع کند صحبت این دختر یک سنت شکنی بزرگی در این خانواده سنتی بود وبا حرف او ساختار خانواده به هم می ریزد و به دنبال آن عروسهای دیگر نیز یکی پس از دیگری قیام می کنند و کم کم تمام افراد خانواده آن خانه را ترک می کنند و پدر از رأس قدرت پایین کشیده می شود زیرا حریف عروسهای خود نمی شود و حرف آنها جلو می رود تا به جایی می رسد که دیگر ساختار طبقاتی آن خانواده فرو ریخته و همه در یک سطح قرار می گیرند و پدر تصمیم می گرد که به هر یک از آن بچه ها یک آپارتمان داه و دیگر مثل قدیم بروی حرفهای خود پا فشاری نکند که همیشه همه چیز باید بر میل او اجرا گردد.»
این فیلم دقیقاً بر طبق ساختار جامعه سرمایه داری که مارکس می گوید منطبق است و همانطور که در آنجا انقلاب صورت می گیرد در اینجا نیز اتفاق می افتد مارکس در نظریه خود دارای مفاهیم کلیدی است که این مفاهیم عبارت است از :
بورژوازی ، پرولتاریا، از خود بیگانگی ، خود آگاهی ، زیر ساختار ،رو ساختار. که هر کدام از این مفاهیم دارای تعریف خاص است که به وسیله آن تعریف با خانواده ها انطباق پیدا می کند.
بورژوازی
ما دو نوع بورژوازی داریم ۱- صاحبان « وسایل تولید» سرمایه دار. ۲- خرده بورژوا: دکان داران کوچک، کسبه ( ۴۶٫ اندیشه های بنیادی)
(این مفهوم درمورد مالکین ابزار تولید به کار می رود و بورژوازی همان مالکین ابزار تولید اند.) (۱۲۶٫ آشنایی با مفاهیم اساسی جامعه شناسی). ما می توانیم در خانواده های مانند فیلم پدر سالار به طور دقیق اختلاف طبقاتی را حس کنیم زیرا در خانواده پدر سالار نبض خانواده در دستان پدر آنها قرار دارد که نبض خانواده همان اقتصاد و ابزار تولید است که تمام پسران وی از لحاظ اقتصادی به پدر خود وابسته هستند یعنی پدر را طبقه بورژوازی می دانیم به علت در دست داشتن ابزار تولید و پسرها را خرده بورژوازی می دانیم زیرا در زیر دست پدر هستند و پدر اقتصاد خانواده آنها را تامین می کند.
پرولتاریا:
(طبقه کارگر، کارگران مزد بگیر) ( ۴۶٫ اندیشه های بنیادی)( یعنی کسانی که باید نیروی کار خود را به بوژوازی بفروشند). ( ۱۲۶٫ آشنایی با مفاهیم). با توجه به فیلم پدر سالار پس در نتیجه طبقه کارگر به زنان خانواده اطلاق می شود زیرا مردها، آنها را در خانه نگه داشته اند و آنها فقط به کارهای خانه داری و تولید مثل می پردازند و عملاً هیچ گونه روابط اجتماعی زیادی با بیرون ندارند و فقط در خانه و در کنار افراد خانواده خود زندگی می کنند و اجازه هیچ گونه اعتراض ندارند. زیرا طبقه بورژوا مرد است.
که ابزار تولیدی یعنی همان اقتصاد خانواده در دستان او است و زن طبقه پرولتاریا و تحت استعمار مرد قرار می گیرد زیرا از زنهای آنها آزادی ندارند چون اگر آزادی داشتند دیگر تحت استعمار قرار نمی گرفتند و دچار روز مرگی نمی شوند که از صبح زود یعنی زودتر از همه از خواب بیدار شوند و تا شب دیرتر ا زهمه بخوابند تا بتوانند پاسخ گوی کارهای خانه باشند و در آخر زحمت ها و کارهای آنها نادیده گرفته شود.
از خود بیگانگی
(به وصفی اطلاق می شود که در آن انسان ها تحت چیرگی نیروهای خود آفریدشان قرار می گیرند.) (۸۴٫ زندگی و اندیشه بزرگان). زنان خانه پدر سالار آنقدر غرق در کارهای روزمره و سنت ها و ارزشهای حاکم بر خانواده شده بودند که دیگر خود را فراموش کرده بودند و انگار به همه ی آنها الهام شده بود که باید حرفها از ازبالا به آنها دیکته شود و آنها بدون هیچ اعتراضی آن را اجرا کنند.
خود آگاهی
(درک فزاینده وضعیت ناشی از موقعیت طبقاتی شان یا طبقه کارگر از وضعیت خود آگاه می شوند). (۵۴٫ اندیشه های بنیادی ، ۱۰۵ مدل تئوری های انقلاب). دیدیم که آن عروس به وسیله قرار گرفتن در اجتماع و پیدا کردن خود آگاهی به وسیله تحصیلات ، … باعث به وجود آمدن یک انقلاب عظیم در آن خانواده می شود که این انقلاب آن باورها، ارزشها و سنت های آن خانواده را تحت تأثیر خود قرار می دهد پس در نتیجه همه پرولتاریا ها ( زنان) دست به یک عمل جمعی که دارای یک هدف واحد یعنی آزادی و اختیار عمل است زدنند و این عمل آنها زیر بنا و رو بنای آن خانواده را دست خوش تغییر کرد زیرا این دو بر یکدیگر اثر خواهند گذاشت و با هم یک رفتار متقابل دارند.
آری! من در تمام خانواده های پدر سالار نظریات مارکس را به وضوح دیده ام. و به یاد نظریه های وی که در مورد شیوه ی تولید و ابزار تولیدصحبت می کرد افتاده ام. به عقیده او ( ابزار تولید مستقیماً و به صورتی ژرف شکل دهنده ی خوی و سرشت تضاد است. [ ۲۳٫ آشنایی با مفاهیم اساسی].
و وقتی که این تعریف را با خانواده های مرد سالار تطبیق دادم دیدم از زمانیکه شیوه ی تولیدی در خانواده ها تغییر کرد باعث به وجود آمدن جو طبقاتی درون خانواده ها شد یعنی زمانیکه مرد ابزار تولید خانواده یعنی اقتصاد آن را در دست گرفت و نقش نان آوری خانه به او اختصاص داده شد و به زن نقش خانه داری و باروری داده شد. این امر باعث تغییر کلی در ساختار خانواده گردید زیرا تا دیروز زن نیز در اقتصاد خانواده دست داشت (مثل زن روستایی که هم بر روی زمین کار می کرد و هم کارهای خانه خود را انجام می داد.) اما با تغییر تکنولوژی و پیشرفت شهر نشینی زنان دیگر مثل گذشته در شیوه تولید خانواده نقش به سزایی ایفا نکردند و همین مسئله باعث شد که از امر تولیدی دور بماند و مرد ابزار تولید را دست بگیرد. ( زیرا تسلط اقتصادی در بارورهای مذهبی، سیاست های آموزش و حتی خانواده متجلی می شود.) [ ۳۱۲ آشنایی با مفاهیم اساسی]. تغییر ساختار اقتصادی خانواده باعث تغییر الگوهای رفتاری خانواده ها گردید و خانواده تبدیل به یک سلول ابتدایی اجتماعی شد که زن در آن واحد کارگر و نیز کدبانو شد. از زمانیکه زن در خانه ماند و تحت سلطه مرد درآمد باعث شد.
کارها و زحمت وی نادیده گرفته شود زیرا زنان در تمام طول روز در خانه کار می کردند و مشغول نگه داری از کودکان خود بودند.
پس دیگر وقتی باقی نمانده بود که زن به خودش اهمیت دهد و این امر باعث شد که زن نسبت به خودش یک از خود بیگانگی پیدا کند زیرا وقتی که به زن فقط مانند یک دستگاه تولید مثل نگاه شد و یا آنکه مانند یک رباط که از صبح تا شب باید فقط کارش شستن، پختن و … باشد و در آخر هم به وی بگویند که کار اضافه بر سازمانی انجام نداده و وظیفه اش است این امر باعث شکل گیری از خود بیگانگی زن نسبت به خودش می گردد و اگر بخواهیم یک جمع بندی کلی نسبت به این خانواده ها داشته باشیم این است که در این خانواده ها باورها، سنت ها، ارزش های حاکم بر آنها باعث شکل گیری چنین رفتارهایی است زیرا از بدو تولید و یا حتی از شروع شکل گیری چنین ما شاهد باروری غلط خانواده های مرد سالار هستیم زیرا آنها علاقه شدیدی به نوزاد پسر دارند و می گویند پسرنسل ما را ادامه می دهد یا وقتی که می خواهیم رنگ ها را برای نوزاد انتخاب کنیم از همان بدو تولد وی را در دنیای تعارضات قرار می دهیم مثلاً دختر ( صورتی) پسر ( آبی).
پس از همان ابتدا تضاد طبقاتی را بنیان نهادیم و وقتی که کودک به دنیا می آید از همان روزهای اولیه شروع به جامعه پذیری او در خانواده می کنیم جامعه پذیری که از نسلهای قبل به ما رسیده است.
و ما نسبت به آنها کودکان خود را آموزش می دهیم و این امر باعث می شود که به دختر یاد می دهند که همیشه باید حرف گوش کند، فرودست باشد، تحت سلطه دیگری باشد زیرا او موجودی ضعیف است و نیاز به حمایت دارد و حامی آن کسی نیست جزء یک جنس قوی ، یعنی مرد. پس ما از همان ابتدا کلیشه های جنسیتی را برای پسران و دختران خانواده تعریف کردیم.
حال تنها راه حلی که برای تغییر این خانواده ها وجود دارد این است که باید یک سری ایدئولوژی ها سنت ها، باورها ارزشهای غلط حاکم بر خانواده از بین برود زیرا این سنت های غلط که از نیاکان ما به ارث رسیده باعث تضاد طبقاتی در خانواده ها شده است پس با از بین بردن رسمها و سنت های غلط خانواده باعث می شود که ما کودکان خود را خالی از هر گونه ارزشهای غلط آموزش دهیم تا آنها بتوانند در آینده خانواده های خوبی را تشکیل دهند.
درست است که این آخرین مرحله نظریه مارکس نیست ولی من می خواهم در این مرحله آن را تمام کنم چون من مرحله آخر مارکس را که یک جامعه بی طبقه است و دیگر تضاد طبقاتی ندارد را هنوز در هیچ کدام از جوامع بر روی کره زمین به خصوص ایران ندیده ام حال دیگر وقت رفتن است و من می خواهم به کره مریخ برگردم زیرا من آنچه را که به دنبالش بودم نیافتم من به دنبال یک سرزمین آرمانی یا نا کجا آباد آمدم زیرا فکر می کردم مدینه فاضله من کره زمین است ولی دیدم نه زمین ، مدینه من است نه انسانهای زمینی اشرف مخلوقات. چرا که دیدم آن قدرتی را که خداوند به آنها داده بود. به درستی استفاده نکردند.
آنها نمایندگان خوبی از خدا بر روی زمین نیستند و رسالتی را که بر عهده ی آنها قرار گرفته به خوبی انجام نمی دهند زیرا برای رسیدن به قدرت هر کاری انجام می دهند حتی از بدنهای انسانهای دیگر پلی برای خود می سازند من بر می گردم به سرزمین خودم چون آنجا همان سرزمینی است که مارکس بشارت داده بود یک جامعه ای بی طبقه که هیچ کس به دیگری برتری ندارد یعنی هر کس بر اساس استعداد و توانش کار انجام می دهد. هیچ طبقه ای را نمی بینی که طبقه دیگر را به زیر سلطه خود ببرد اما من برای این موجودات زمینی به خصوص زنان ایران آرزو می کنم که روزی را از آنجا شاهد باشم که دیگر هیچ خانواده ای بین دختر و پسر خود تبعیض قائل نشود و نوزادان را بر اساس دختر و پسر بودنشان طبقه بندی نکنند بلکه بین آنها شایسته سالاری باشد و آنها بر اساس استعداد و تواناییهاشان سنجیده شوند به امید روزی که دیگر پدری دختر خود را نکشد و زنان و مردان در برابر هم صف آرایی نکنند بلکه در کنار هم و مکمل یکدیگر باشند. امیدوارم دیگر شاهد روزی نباشم که به زنان و دختران در جامعه مانند طاعون زدگانی نگاه کنند که هر جا آنها قرار می گیرند زنان و مردان را از یکدیگر جدا کنند که مبادا دل مردی از دیدن زنی به نگاه آلوده شود. من دوست دارم شاهد خانواده هایی باشم که در آنجا دموکراسی حاکم است و اعضاء خانواده دارای اختیار و آزادی عمل هستند و برای حل مشکلات خود با یکدیگر مشورت می کنند و به دختر و پسر به یک اندازه بهاء دهند چنین خانواده هایی باعث می شوند دختران قدرت سخنوری ، اعتماد به نفس ، … پیدا کرده و بتوانند در جامعه خود را اثبات کنند زیرا این خانواده ها هستند که کودکان خود را درست تربیت کرده و وارد جامعه می کنند یعنی به دختر خود یاد دهند که بتواند در جامعه حق خود را به درستی بگیرد چرا که خانواده دستخوش تغییرات شود باعث می گردد این تغییرات به جامعه نیز انتقال پیدا کند اما من می دانم که این تغییرات باید آهسته و پیوسته باشد و آرام آرام در خانواده و جامعه خود را نمایان کند پس به امید آن روز که دیگر نگاه جنسیتی در خانواده ها نباشد و در جامعه نیز به زن و مرد اول یک نگاه انسانی داشته باشند تا یک نگاه جنسیتی. یعنی اول آنها را یک انسان بدانند تا یک زن در جامعه . به امید روزهای بهتر …؟! نویسنده.سمیرا مفتخردریایی
